در حیرت

رویای روز بدون طلاق

دوشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۱۵ ق.ظ
تیترهای روزنامه ها چندان برایم جالب نیستند. اکثرشان حاوی خبرهای ناگواری و مشکلات اقتصادی و سیاسی هستند که کشور یا دنیا با آن ها دست به گریبان است. امروز اما تیتری را در صفحه اول همشهری دیدم و از دیدنش خوشحال شدم. تیتری با این عنوان: روز بدون طلاق. اولش فکر کردم در شهری یا جایی از ایران روز بدون طلاق ثبت شده است. برای همین خوشحال شدم. اما به متن زیرش که دقت کردم متوجه شدم امروز را در تقویم به نام روز بدون طلاق ثبت کرده اند. یعنی امروز قرار نیست در هیچ دفترخانه رسمی، طلاقی ثبت شود.  واقعیت آن است که طلاق در ایران، به پدیده‌ی شایعی تبدیل شده است. کافی است هر کدام مان به اقوام و نزدیکان خود نگاه کنیم و در بین شان به آنهایی بر بخوریم که گرفتار طلاق شده اند. آمارهای ثبت احوال هم حاکی از افزایش نرخ طلاق در کشور است. در ابتدای دهه 80 نرخ طلاق 0/95 در هر هزار نفر بوده است و در آخر این دهه به 1/17 رسیده است. در اینجا نمی خواهم علل و زمینه بروز این افزایش طلاق را نام ببرم. فقط می دانم که طلاق دارای وجوه فردی و اجتماعی بسیاری است. هم در ریشه ها و هم در پیامدهایش. پیامدهایی فراتر از ابعاد زمانی. طلاق آنقدر شوم است که نسل ها را درگیر خود می کند و منابع جامعه را تلف می کند.  طلاق زنجیره ای از حوادث به هم پیوسته است که برای همیشه زندگی قربانیان خود را دگرگون می کند. ای کاش روزی بیاید که واقعا، و نه با بخشنامه و دستور، روزی بدون طلاق داشته باشیم. روزی که در آن آدم ها به جای جدایی، به وصال بیاندیشند و به جای کودکان طلاق ، کودکان عشق را تحویل جامعه دهند. آن موقع چقدر افتخار و خوشحالی دارد که تیتر روی صفحه اول روزنامه ها روز بدون طلاق باشد.
  • حیران

بطالت کار و ملالت زندگی

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۰۴ ق.ظ
کاری که من دارم یک کار نیمه دولتی است. درست به همان نسبت هم دچار آفاتی است که دولت به طور معمول با آن رودر رو است. ظاهر کارها خیلی شیک است. پروژه است و طرح و تولید. اما به واقع کارها تهی از معنا و بی بهره از فایده هستند. آدم ها کارهایی را انجام می دهند که به آنها اعتقاد چندانی ندارند. همه چیز گویی در یک هدف خلاصه می شود و آن هم رضایت مدیر بالایی است. بر همین اساس حداقل باید حواست باشد که با مدیر بالایی مخالفت نکنی و حرف روی حرفش نزنی. وقتی این هدف گسترده شود و خوب از بالا به پائین نگاه میکنی، می بینی در حال اجرای یک نمایش دلپذیر برای مسئولان رده بالای کشور هستی. با اینکه همه می دانند جزئی از این نمایش هستند نقش های خود را چنان جدی بازی می کنند که گویی در یک توهم جمعی فرو رفته اند یا دچار یک بیماری واگیردار شده اند. حالا من هم جزئی از این نمایش مضحک شده ام. باید سعی کنم نقشم را چنان خوب اجرا کنم که انگار همه چیز واقعی است. من هم باید یک جاهایی لبخند بزنم. یک جاهایی مثل یک قدیس خوب باشم و یک جاهایی مثل یک کلاه بردار خبیث. من اما هنوز به این شرایط عادت نکرده ام. وقتی کاری را انجام می دهم که می دانم بی فایده و مسخره است، هرگز نمی توانم تمام تمرکز و انرژی ام را رویش بگذارم. هر روز با دلخوری به سر کار می روم است و تعطیل که می شوم انگار آزادی دوباره ای به من داده اند. روزها برایم به دو قسمت تقسیم شده است. بخشی که سرکار هستم و باید ملالت و یکنواختی اش را تحمل کنم و بخشی که تعطیل می شوم و می توانم به تناسب نیازها و علائقم کارهای لذت بخشی انجام دهم. می دانم که مدت زیادی در این شرایط دوام نمی آورم. اگر زودتر تلاشی برای تغییر نکنم درست مثل یک فسیل می پوسم و کهنه می شوم. این اصطلاحی است که خود کارمندان اینجا هم درباره عاقبت شان می گویند. دوست داشتم آنقدر دل و جرئت می داشتم که مثل قهرمان فیلم فایت کلاب می رفتم و هر چه ته دلم بود رک و پوست‌کنده به مدیرم میگفتم و بعد هم با بی خیالی چند فحش آبدار می دادم و از اداره برای همیشه می زدم بیرون. آن وقت قیافه آن مدیر مفلوک و باقی کارمندان دیدنی بود. کاش اینقدر جسارت در من بود. آن موقع بود که به این اداره و طرح ها و ماموریت ها و مدیران و کارمندان بیچاره اش پوزخندی می زدم و خودم را از نمایشی که در آن بازی میکردم، بیرون می انداختم. اینطوری در واقعیت می توانستم نقشی را بازی کنم که خودم می خواستم. نقشی که درآن به کارم باور داشته باشم و از آن به قدر کافی لذت ببرم. پ.ن: راستش بنا نداشته ام و ندارم بیایم اینجا، شکایت کنم و غر بزنم. اما امروز صبح، سرکار، از چیزی دلخور شدم و آمدم حرف ها و درد و دلم را نوشتم. مطالب مرتبط حواست را جمع کن دیگر
  • حیران
معرفی رشته پزشکی از زبان دانشجوی پزشکییکی از مطالب پر بازدید این وبلاگ، راهنمای انتخاب رشته و تستی برای سنجش علائق و استعدادهای تحصیی و شغلی است. به همین مناسبت یکی از خوانندگان وبلاگ مطلبی درباره رشته پزشکی فرستاده است. ایشان خود، دانشجوی پزشکی هستند و همین مطلب شان را دقیق و مستند به مثال های واقعی کرده است. خواندن مطلب ایشان را به کسانی که علاقه مند به رشته پزشکی هستند توصیه می کنم. حتی اگر کسی از اطرافیانتان هم چنین قصدی دارد، این مطلب را بخوانید و برایش خلاصه اش را تعریف کنید.از کودکی دوست داشتم پزشک شوم. همیشه دنبال میکروسکوپ بودم برای دیدن جزییات بدن حیوانات وعلاقه‌مند به کتاب های علمی کودکان. وقتی دبیرستان رفتم علاقه زیادی به زیست‌شناسی داشتم و رشته‌ی تجربی را انتخاب کردم. فیزیک و ریاضی را هم با علاقه دنبال میکردم ولی زیست شناسی برایم دنیای دیگری داشت. نمی دانم لقب پزشک و دید مثبت دیگران به این رشته و جایگاه مثبت اجتماعی آن چقدر در تصمیم من نقش داشت ولی هرچه که بود علاقه قلبی ام را نمیتوانم انکار کنم. آن زمان تمایل زیادی به کاوشگری و آگاهی از قسمتهای مختلف بدن انسان داشتم و واقعاً از مطالعه دروس مربوط به بدن انسان لذت می بردم.کمتر در مهمانی ها وخوش گذرانی های خانوادگی و فامیلی شرکت می کردم و اغلب کتاب به دست بودم تا بتوانم رتبه خوبی در کنکور سراسری به دست بیاورم. فکر می کردم رویای کمک کردن به همنوعانم در کنار این لذاتم،تنها با ورود به این رشته میسر می شود.این مطلب را هفته ها پیش نوشتم ولی آن را امروز برای کسانی منتشر میکنم  که مثل من آرزوی ورود به این رشته را دارند، تا لااقل با آگاهی انتخاب کنند. قداست طبابت را نمی خواهم زیر سوال ببرم ولی بد نیست قبل از انتخاب این رشته شرایط کاری و تحصیلی آن را بدانید.این نوشته نظرات شخصی کسی است که علاقمند به طبابت بوده و هست واکنون در متن کار است.ابتدا بهتر است مراحل تحصیلی این رشته را در ایران به اختصار برای دوستان غیر پزشکم توضیح دهم.رشته پزشکی در ایران در مجموع بین هفت تا هفت و نیم سال از بهترین سالهای زندگی شما را می گیرد وپس از اتمام تحصیل، شما دارای مدرک دکترای پزشکی عمومی هستید،یعنی تازه در ابتدای کار!به طور کلی و به غیر از درنظر گرفتن یکی دو دانشگاه خاص، مراحل تحصیل شامل  4قسمت است:مرحله اول که از دو سال و نیم تشکیل شده، علوم پایه نام دارد که شامل دروس  کلی و غیر بالینی ومرتبط با سیستم های مختلف بدن انسان است.پس از طی این دوره،شما باید امتحانی کشوری با همین نام بدهید و نمره حد نصابی را برای ورود به مرحله بعد بگیرید.خوان دوم فیزیوپاتولوژی نام دارد که شامل مطالعه بیماریهای طب داخلی است و درسهای آن معمولا بصورت فشرده و هر درس طی دو هفته ارائه میشود که در پایان هر دوره امتحان همان درس هم گرفته میشود.پس از این دوره شما وارد دوره کارآموزی یا استاجری می شوید که شامل وارد شدن به بخش های مختلف و سر و کله زدن با بیماران و مثلا کار یاد گرفتن است و نهایتا هم خوان آخر که شامل دوره کارآموزی یا اینترنی است که باید حسابی ورزیده شوید!!ازهمان زمان علوم پایه، مانند خیلی از رشته های دیگر بسیاری از واحدهای درسی هیچ ارتباطی به رشته شما ندارند و این دوره می تواند خیلی  خیلی خلاصه تر و محدود به درس هایی مثل فیزیولوژی،بیوشیمی و پاتولوژی باشد. نقدی که بر این دوره دارم این است که درس های بی فایده  وخسته کننده زیاد است و کسی نیست که یک کلام شما را راهنمایی کند چه طور باید این کتاب های حجیم را به خاطر مبارک بسپارید. ناسلامتی شما از دبیرستان وارد دانشگاه شده اید و حداکثر حجم کتاب هایتان 300- 400 صفحه بوده که تازه خط به خطش به شما تدریس می شده!ازمزایای دیگر این دوره!! سرازیری موجهای امید از سوی سال بالایی ها و اساتید محترمی است که روزگاری در جایگاه شما بوده اند و ماشاءالله یکی از دیگری راضی تر!دوره فیزیوپاتولوژی شامل مباحث مهم و سرنوشت سازی در تعیین سرنوشت سواد شماست و دوره سختی از جهت حجم بالای مطالعات و زمان محدود است. در این دوره شما را با هاریسون تنها می گذارند.البته اساتید با روحیه و روحیه دهنده در تمام مراحل کار شما را همراهی می کنند. نگران نباشید!دوران استاجری دورانی است که من واقعا شوق زیادی برای ورود به آن داشتم ولی این شوق و ذوق دیری نپایید!از آنجا که شما در این مرحله در سلسله مراتب پزشکان و متخصصان کف! و در پایین ترین مقطع محسوب می شوید،توقع احترام از کسی نداشته باشید.این دوره دوره آزمون و خطاست و حرف شنیدن از اسااتید محترم و رزیدنت ها و خدمه و کارکنان بخش که چه قدر کند هستید و دست و پا گیر!اساتید باحوصله هم که وقتی برای آموزش شما ندارند. تعداد انگشت شماری از اساتید و رزیدنت ها پیدا میشوند که حال آموزش دادن داشته باشند.بیمارستان های دولتی این قدر شلوغ و پرمراجع است که دیگر وقتی و وجدانی!برای دردسر آموزش دادن شما نمی ماند!در این قسمت هم خودتان هستید و دنیای مطلب! در این دوره هم مثل دوران قبل،تنهایی و حجم بالای مطالب  عناصر مشترکی هستند که دست از سر شما برنمی دارند.بطور خودمانی،اوضاع مثل دوران کنکور است.تنهایی شما با کتاب پر می شود و حالا حالا ها از تفریح و جمع های خانوادگی و زندگی عادی محرومید!در این دوره به دلیل حجم بالای مطالب نیاز به مطالعه زیادی دارید و امان از روزی که بر بالین بیماری سوالی از شما بپرسند که جوابش را نمی دانید یا فراموش کرده اید. سیل "تو هیچی نمیشی!" بر شما سرازیر می شود و نمی دانید چه حس بدی است که فکر کنید همه وقتتان را روی چیزی می گذارید که نتیجه مطلوب را هم از آن نمی گیرید.راستش من قبل از کنکور اعتماد به نفس بالاتری داشتم،ولی حالا از ترس این برخوردها حتی اگر جواب سوالی راهم بدانم،کمتر لب به سخن باز میکنم!پس از طی این دوران شیرین،به ماه عسل داستان می رسیم!کلیه دروس استاجری و فیزیوپاتولوژی در امتحان کشوری پره اینترنی یا پیش کاروزی مورد سوال قرار میگیرد ومجوز ورود به مرحله بعد،کسب حد نصاب مجدد است.با کسب مجوز، آغوش های گرمی انتظار شما را می کشد و این دوران باشکوه و خاطره انگیز آغاز می شود!همچون دوره های قبل،عزت و احترام و درک و شعور و شخصیت شما برای کمتر کسی اهمیت دارد و در این دوره مسئولیت خطیر پرونده نویسی و انجام خرده فرمایشات بالا دستی ها بر عهده شماست!در این دوره  شما موظف به اقامت شب هایی از هر ماه،حداقل 8وحداکثر 15،در هتل پاویون! هستید و بسته به بخش مربوطه،رسیدگی به بیماران و ویزیت آنها در مرحله اولیه و پیگیری ها بر عهده شماست. در این دوره که من آن را بدترین دوره می دانم، بی خوابی و خستگی و قدرناشناسی کادر درمانی و بالا دستی ها و عزت و احترام ملت شریف! از مهم ترین معضلات است و هرکس به بهانه حجم بالای کار خود را به مجاز به انجام هر رفتاری و به زبان آوردن هر سخنی می داند و شما که با اهرم نمره تحت فشار هستید،مجبور به صبر و سکوت در برابر این گونه رفتارهایید.من فکر می کردم این دوره به من کمک می کند تا بتوانم تجربه ای کسب کنم و به هم نوعانم بیشتر خدمت کنم ولی در عمل می بینم نظام آموزشی پزشکی به حدی ضعیف است که مدام به فکر درست بودن پرونده ها از دیدگاه قانونی هستند تا کار یاد گرفتن شما و سلامت بیمار.شما بیشتر در نقش یک میرزابنویس بله قربانگو هستید تا یک پزشک.دوستانم نمی خواهم شما را بترسانم ولی محیط بیمارستان و مجموعه علوم پزشکی، محیطی سرشار از بی نظمی است که اثر این فشار و بی نظمی ها،بر روح و روان و سلامت کادر درمانی به وضوح مشخص است. نمی گویم همه بداخلاق و عنق اند ولی خود شماهم وقتی پس از 18-19ساعت کار و سر وکله زدن با بیمار  و همراه و آقا بالا سرها تازه می خواهید چشم روی هم بگذارید و استراحت کنید،باید با تماس تلفنی که فلان بمار فلان مشکل را دارد از خواب بیدار بشوید، خیلی باید شکیبا باشید که بتوانید برخورد شایسته ای با پرسنل و بیمارتان داشته باشید.قبل از انتخاب رشته خوب فکر و تحقیق کنید. این رشته سال به سال سخت تر می شود و مسئولیتش بیشتر و شما هر سال خسته تر از سال قبل. ضمنا شما با جان مردم سر و کار دارید،گاهی سلامت روان آنها و پاسخ به درمانشان به رفتار و نوع برخورد شما وابسته است.خوب  چشمانتان را باز کنید و ببینید آیا تحمل این همه مشقت و تعهد و مسئولیت را دارید؟ اگر این راه را بروید و خوب نباشید اول به خودتان و عمر و جوانی تان خیانت کرده اید و بعد به بیمارانتان.من هنوز پزشکی را دوست دارم ولی حقیقتا آرمانها و تصوراتم فراتر از چیزهایی است که با آنها مواجهم.مطالب مرتبط:تست سنجش علائق شغلی و تحصیلی هالندچه رشته ای برای من مناسب است؟ (راهنمای انتخاب رشته)
  • حیران
سفر اخیر رئیس جمهور و هیئت همراه به نیویورک، دستاوردهایی را به همراه داشت که به همین سبب از سفرهای قبلی روسای جمهور ایران به ایالات متحده، متفاوت بود. دیدار غیر رسمی آقای ظریف با جان کری، وزیر امور خارجه آمریکا، و مذاکره تلفنی دقیقه 90 آقای اوباما و روحانی از جمله رخدادهای متفاوت این سفر بودند. این اتفاقات ناشی از رویکرد متفاوت ایران در سیاست خارجی است و به همان میزان  واکنش های متفاوتی از جانب گروه های سیاسی درباره آنها ابراز شده است. این رویکرد متفاوت و واکنش های نسبت به آن قابل تامل هستند. ایران در عرصه بین الملل سال هاست که خط قرمزی به نام مذاکره با آمریکا داشته است. این خط قرمز تابویی بود که آقایان هاشمی، خاتمی و احمدی نژاد از پس شکستن اش بر نیامدند. اما به یک باره رودروریی با مسئولان آمریکایی از کاری غیر مجاز و زشت به تاکتیکی درآمد که هوشمندی و انعطاف پذیری ایران را نشان می دهد. سوال این است که به راستی بر چه مبنای عقلی یا حتی دینی مذاکره و رابطه با ایالات متحده می توانست خط قرمز ایران باشد؟ آیا جز این است که پیامبر با یهودیان مذاکره می کردند و بارها با آنان پیمان بستند؟ جز این است که مشرکان رودردو با پیامبر و اصحابش مذاکره می کردند؟ آیا حالا نباید اذعان کنیم که خط قرمز رابطه با آمریکا پیش از مبنای دینی، فرصتی برای تبلیغ و آوازه گری عده ای بوده است؟ و بیش از آنکه برای ما منافع داشته باشد، مایه خسارت و زیان اقتصادی و سیاسی ما شده است؟ بر مبنای عقل هم می توان با کسی دشمن بود و مواضعش را نپذیرفت، اما با او رودررو شد. مذاکره هیچ وقت به معنای عدول از ارزش ها یا تسلیم نیست. مذاکره فقط به معنای تبادل دیدگاه هاست و می تواند به توافقی ختم شود یا نه. کدام معیار عقلی می پذیرد که دهان ها را بست و گوش ها را گرفت و دم از عقلانیت زد؟ چرا آرمان ها و ارزش های انقلاب اسلامی را باید این مقدار تقلیل داده باشند که معادل ارزشی بودن به ترشرویی و قهر با دنیا تعبیر شود؟ در این میان کسانی که خود را انقلابی می نامند از این دیدارها و گفتگوها به شدت عصبانی هستند. عده ای از اینها حق دارند. سال هاست که نظام در تبلیغات رسمی و غیر رسمی خود مبارزه اش با آمریکا را نشانه قوت خود می شمارد. برای بسیاری از آنان مسجل شده است که باید جنگید تا آمریکا را سرنگون کرد و بعد هم اسرائیل را، تا در آخر به آرمان هایشان برسند و اسلام در دنیا پیروز شود. نگاهی که در دنیای پیچیده امروز ساده انگاری است و نتیجه اش انزوای ایران و قهرش با دنیا بوده است. عده ای هم برای رفع و رجوع این تغییر مواضع، آمریکا را مشتاق گفت و گو اعلام میکنند. اینان گفتگوی وزاری امور خارجه را به درخواست جان کری تطهیر می کنند و تماس اوباما را با تلفن ایشان بلامانع می دانند. نگاهی که به روابط دیپلماتیک مثل روابط بچه ها نگاه می کنند. گویی آنها هستند که پا پیش گذاشته اند و دارند منت می کشند. ایران اما آنقدر قدرتمند است که تعیین می کند گفتگو کند یا نه! یا جواب سلام مقامات آمریکایی را بدهد یا نه! به نظرم هر دو این مواضع از یک جای کار می لنگند. اینان دنیا را بسیار ساده می بینند و بر مبنای همین ساده انگاری انقلابی گری و تندروی را معادل ارزش ها و اصول خود می شمرند. شاید اگر بسیاری از اینان آنقدر تاریخ می دانستند و مطالعه داشتند که دنیا را بشناسند، هر گز این چنین موضع نمی گرفتند. اگر بسیاری شان که آگاهانه بر طبل انقلابی گری می کوبند دست شان به جایی بند نبود و پروژه های میلیاردی و ملی نداشتند، هرگز بیرون گود نمی نشستند و به اقدامات اخیر دولت خرده نمی گرفتند. حالا آیا وقت آن نیست که بساط این ساده انگاران یا تندوران احساساتی و برکنار از تعقل از سیاست خارجی ایران برچیده شود؟ شاید زمان آن رسیده است که با عقلانیت و در عمل ارزش هایمان را اثبات کنیم و نه با شعار و فریادهای بلند و خشمگین... پ.ن: به این لینک نگاه کنید. مقاله ای از یک روزنامه اسرائیلی است. حرف هایش شبیه حرف های رسانه ملی و برخی سایت های داخلی درباره مواضع اخیر سیاست خارجه آمریکا است. به نظرتان این شباهت عجیب نیست؟ مطالب مرتبط: در جستجوی نرمش قهرمانانه معضلات و چالش های تفکر سنتی سئوال اساسی برای تعیین سرنوشت مذاکرات هسته ای!
  • حیران

اتمام اولین کار ویرایش کتاب

چهارشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۵۴ ق.ظ
بالاخره ویرایش اولین کتابی را که به من سپرده بودند تمام کردم. کتاب درباره مبانی مهندسی مخازن نفت و گاز بود و استاد یکی از دانشگاه های معتبر مولفش بود. کتاب را ابتدای خرداد به من تحویل دادند و بعد از  4 ماه توانستم ویرایشش را تمام کنم. متن کتاب پر از اشتباهات املایی و زبانی بود. اینکه می گویم به معنی اشتباه در نوشتن است، نه اینکه کتاب بیان خوبی نداشته باشد یا روان نباشد. واقعا تاسف آور است که کتاب یک استاد دانشگاه، با مدرک دکتری، این چنین از آب در می آید. فکر میکنم مولف حتی یک رمان خوب هم در عمرش نخوانده است یا حتی آنقدر در نوشتن تمرین نداشته است که درست نویسی را رعایت کند. کتاب مجموعه ای از تالیف و ترجمه بود. آنجاهایی که ترجمه بود پر از گرته‌برداری و ترجمه های غلطِ کلمه به کلمه بود. آن قسمت هایی هم که از خود نویسنده بود، کپی از جزوه های درسی دانشجویانش بود. به همین علت آشفته بود و نظم و ساختار نوشتاری نداشت. ویرایش این کتاب را در دو سطح زبانی و صوری انجام دادم. به این معنی که هم املاء، کلمات به‌کار رفته و ساختار جملات را دستکاری کردم و هم علائم سجاوندی و ظاهر کتاب را. سعی کردم تا حد ممکن است متن کتاب ساده شود و خواننده حواسش به فهم مطالب علمی کتاب باشد. بسیاری از جملات بلند و تودرتو را کوتاه کردم و در بعضی جاها هم مجبور به بازنویسی متن کتاب شد. همچنین واژه های تخصصی را با کلمات ساده تر جایگزین کردم تا کاربرد و فهم شان آسان تر شود. کل این کارها نزدیک به 60-70 ساعت از من وقت گرفت. با همه اینها، این فکر که دانشجویی که کتاب را در دست میگیرد آن را راحت تر می خواند و بهتر می فهمد برایم حس خوبی است. با اینکه از نظر مالی ویرایش سهمی بسیار ناچیزی در درآمدم دارد همین حس، محرک من در جدی گرفتن کار بوده است. علاوه بر این، از این کار درباره زبان فارسی، ساختارها و اصول نگارش آن بسیار آموختم و امیدوارم این آموخته ها قبل از هر چیز قلم خودم را بهبود دهد و در مرحله بعد برای بهبود زبان نوشتاری فارسی به کار رود.
  • حیران

ترانه های نوستالژیک: دانلود ترانه "خزان عشق"

سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۷ ق.ظ
مدتی است غمی بر دلم نشسته است. نمی دانم ریشه اش چیست و از کجا آمده است. شاید غم به بهانه آغاز پائیز در دلم خانه کرده است. شاید هم تغییر فصل ها گذر عمر را برایم پر رنگتر می کند و غم را به درونم سرازیر. هر چه هست خودم نمی دانم چرا غمگین شده ام و همین برایم عجیب است! بی خود نیست که می گویند آدمی پیچیده است و همینکه خودت را بشناسی هنر کرده ای. این روزها ترانه "خزان شد" از جواد بدیع زاده را زیاد گوش می دهم. ترانه ای است که صدای محزون خواننده حتی اگر معنی اش را ندانی گیرت می اندازد و حسش را درونت جاری می کند. وقتی غمگین باشی و ترانه ای غمگین هم گوش بدهی تحمل غم آسان تر می شود. این هم از خاصیت هنر است. گاهی ترانه ای انگار برای تو سروده شده است و هر بار که گوشش می کنی انگار خودت اگر موسیقی می دانستی یا خواندن بلد بودی همان را می خواندی. این چنین با آن آهنگ یا ترانه هم آوا می شوی و کمی تسکین می یابی. شعر این ترانه را رهی معیری گفته است که ظاهرا اولین تصنیف ایشان هم هست. غیر از جواد بدیع زاده هوشمند عقیلی و خواننده ای به نام نیما هم این ترانه را بازخوانی کرده اند. برنامه رادیو 7 هم، به مناسبت آغاز پائیز، بازخوانی از آن با صدای امیر کهکشان، شاهین امیری، و مسعود شاه ولی را پخش کرد. متن ترانه "خزان عشق" شد خزان گلشن آشناییبازم آتش به جان زد جداییعمر من ای گل طی شد بهر تووز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی با تو وفا کردم تا به تنم جان بودعشق و وفاداری با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر و وفایینو گل گلشن جور و جفاییاز دل سنگت آه دلم از غم خونین استروش بختم این استاز جام غم مستمدشمن می‌پرستمتا هستم تو و مست از می به چمنچون گل خندان از مستی بر گریه منبا دگران در گلشن نوشی میمن ز فراغت ناله کنم تا کِی تو و نی چون ناله کشیدن‌هامن و چون گل جامه دریدن‌هاز رقیبان خواری دیدن‌هادلم از غم خون کردیچه بگویم چون کردیدردم افزون کردی برو ای از مهر و وفا عاریبرو ای عاری ز وفاداریبشکستی چون زلفت عهد مرا دریغ و درد از عمرمکه در وفایت شد طیستم به یاران تا چندجفا به عاشق تا کی نمی‌کنی ای گل یک دم یادمکه همچو اشک از چشمت افتادم تا.. کی.. بی.. تو بوداز.. غم.. خون.. دل منآه از دل تو گر چه ز محنت خوارم کردیبا غم و حسرت یارم کردیمهر تو دارم بازبکن ای گل با منهر چه توانی نازهر چه توانی نازکز عشقت می‌سوزم باز دانلود-------------"خزان عشق" با صدای جواد بدیع زاده (حجم: 3 مگابایت )"خزان عشق" با صدای هوشمند عقیلی (حجم: 7 مگا بایت)"خزان عشق" با صدای نیما (حجم: حجم: 6.5 مگابایت )اجرای تصویری "خزان عشق" در رادیو 7 (حجم: 12 مگابایت )منابع:دهلچیویکی صداوبلاگ رادیو 7 مطالب مرتبط:ترانه های به یاد ماندنیشعرهای به یاد ماندنی
  • حیران

در ستایش آغاز پائیز

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۲، ۰۶:۵۶ ق.ظ
هر سال آخرهای شهریور بوی خاصی در هوا می پیچد. بویی که حکایت از تغییر فصل دارد و برای من همراه خاطرات و احساسات دوران گذشته است. بوی پائیز را می گویم. پائیز اول با خنکی هوا خودش را به رخ می کشد. بعد رنگ برگ های درختان را تغییر می دهد و سر آخر روز را کوتاه می کند و آمدنش را برای مردم کره خاکی مسجل. من از پائیز پر از ذوق و شوق کودکی ام. همیشه به اول مهر که نزدیک می شدم، روزها را می شمردم تا مدرسه ها شروع شود. راستش خیلی بازیگوش نبودم که تابستان برایم فصل رهایی و آسودگی باشد. مدرسه ها را دوست داشتم. اول پائیز معلم جدید، دوستان تازه، کتاب های نو مرا به وجد می آورد و برای خودم خیال می بافتم که چه می کنم و چه می شود. یکی دو هفته قبل از آغاز پائیز بابا دست من و خواهرم را می گرفت و می برد بازار. راسته‌ی لوازم التحریرها. چقدر لذت داشت گشتن در آن همه وسایل نو. بازار همیشه پر بود از وسایلی که جدید بودند و تا به حال ندیده بودمشان. چقدر دوست داشتم همه شان را یک جا بخرم و بیاورم خانه. بعدتر که مدرسه ها شروع می شد کتاب های نو را می گرفتم و تند تند بویشان می کردم. بوی نوی کتاب چه بوی خوشی بود. با مادر می نشستیم و یکی یکی کتاب ها را جلد می کردیم. آن موقع از این جلدهای آماده، که بی زحمت و سریع جلد کتاب می شوند، نبود. باید با چسب و قیچی ور میرفتیم و همه اش مراقب بودیم جلد کتاب خراب نشود و پرز فرش و موکت زیر جلدش نرود. پائیز برای من پر از این خاطره هاست. بعدا بزرگتر که شدم دیگر اول مهر روز اول دانشگاه ها نبود. اما باز هم همان بو، همان رنگارنگی درختان بود و همان حال و هوا مرا به وجد می آورد. نه به اندازه کودکی و نوجوانی ام. اما به اندازه ای که حس کنم دارم بزرگتر می شوم و رشد می کنم. به اندازه ای که حس خوبی داشته باشم و از ته دل شاد باشم. اکنون اما دو سه سالی می شود که برایم اول مهر مثل اول ماه های دیگر است. از آن شور و شوقی که داشتم خبری نیست. حتی عزای این را میگیرم که روزها کوتاه می شوند و من شب را روز می کنم بدون اینکه خورشید را دیده باشم. در تاریکی هوا سر کار می آیم و در تاریکی هم به خانه برمیگردم. این هم از عواقب روزمرگی کار و بالاخص کارمندی است. همه روزهایت را شبیه هم می کند. بدون اینکه رد پایی از شوق و شادی بر آن باقی بگذارد. کم کم روزها غبار می گیرند و بدون خاطره ای، یادگاری یا حسی خوب می گذرند. دلم برای تمام مهرهای گذشته تنگ شده است. کم کم بینی ام هم بوی پائیز را حس نمی کند. هنوز اما پائیز را دوست دارم. گرامی اش می دارم، به یاد تمام آنچه از روزهای اول مهر در خاطر دارم. به امید اینکه روزی باز پائیز برایم موسم تازگی  و نو شدن باشد و آمدنش را به شوق به نظاره بنشینم. پ.ن1: امروز بارها به ترانه "شد خزان" جواد بدیع زاده گوش دادم. کمی غمگین است اما با حال و هوای این روزها جور است. شاید در پستی جداگانه بگذارمش. پ.ن2: دیدن این کلیپ زیبا درباره نیکی به دیگران را از دست ندهید. این را دوست خوبم کاوه در وبلاگش، تنواء، گذاشته است.
  • حیران

نسبت مبانی دین و دموکراسی+نقدی بر آن

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۲، ۰۸:۱۱ ب.ظ
دوست خوبم، نویسنده وبلاگ جمهوری اسلامی، هفته‌ی گذشته مطلبی به مناسبت روز جهانی دموکراسی نوشتند و پس از آن در مطلبی دیگر نظر کوتاه من را نقد کردند. ایشان در مطلب اصلی خود از سازگاری اسلام و دموکراسی گفتند و در نقد نظر من، معتقد بودند دموکراسی قدمتی چند هزار ساله دارد و محصولی از تجارب بشری است که منافاتی با اسلام ندارد.در اینجا می‌خواهم با تفصیل بیشتری نظر خود را در نسبت بین دین و دموکراسی شرح دهم. در ابتدا لازم است بگویم منظورم از دین، قرائت‌های سنتی دینی اعم از اسلام، مسیحیت و یهودیت است. بنابراین وقتی از دین اسم می‌برم، به گرایش‌های نوظهوری مثل پروتستان و در اسلام روشنفکری دینی کاری ندارم و منظورم قرائتی از آن است که نزدیک‌ترین قرائت به عصر پیام‌آور آن است. دموکراسی را هم به مفهوم مشترک تمام اشکال و تعاریف مرسوم دموکراسی محدود می‌کنم. این وجه اشتراک رجوع به آرای مردم در اداره‌ی امور است. منظورم از مردم همه افرادی است که واجد عقل سالم و بلوغ کافی برای اظهار رای هستند. به این طریق من از تلاقی با اشتراک لفظی دموکراسی یونانی، که زنان و بردگان در آن حق رای نداشتند، اجتناب می‌کنم و بیشتر به مدل های پذیرفته‌شده‌ی امروزی از این مفهوم تکیه می‌کنم.درباره دموکراسی از وجوه مختلفی می‌توان سخن گفت. وجوه سیاسی، اجتماعی، فلسفی، و تاریخی از جمله‌ی آن‌ها هستند. آنچه می‌خواهم رویش تمرکز کنم وجوه فلسفی دموکراسی است. درباره سایر وجوه آن اشاره‌ ای خواهم کرد. این اشاره‌ها می تواند مبنایی برای طرح پژوهش‌ها و کندوکاو بیشتر درباره دموکراسی باشند. به این منظور بحث را از این نقطه شروع می‌کنم که چرا در یک مدل حکومت دموکراتیک به آراء آدم‌ها مراجعه می‌کنند؟ چه شرایطی ما را به این سمت می‌برد که خواهان اظهار نظر انسان‌ها درباره یک موضوع باشیم؟ سرراست‌ترین پاسخ این است که ما انسان‌ها چاره‌ای جز رسیدن به بهترین جواب از طریق بحث کردن نداریم. ما به منبعی فراتر از توانایی‌های انسانی‌مان دسترسی نداریم که بخواهیم از انجا راه و چاه اداره جامعه را دریابیم. چنین پاسخی، اولین مبنای دموکراسی است. در یک حکومت دموکراتیک ابزاری جز عقل آدمی برای تشخیص خوب و بد وجود ندارد. این مبنا را عقل‌گرایی دموکراسی می‌نامم. به این ترتیب، جز با بحث کردن و استفاده از تجارب بشری و در مجموع تلاشی عقلانی نمی‌توان به ترجیح امور و تشخیص درستی آنان رسید. بشر در این دنیا تنها بر عقلش باید تکیه کند و اساس انتخابش برای زندگی همین باشد.واضح است که در ادیان چنین نگاهی به زندگی تعریف نشده است. در ادیان خداوند به عنوان شارع مقدس بر همه چیز احاطه دارد و اوست که با آگاهی‌اش از کمال انسان راه و چاه را به او نشان داده است. در این صورت، دیگر حرفی برای نظر دیگران باقی نمی‌ماند. حکم، حکم خداوند است و تخطی از آن هم خسران دنیوی و هم عذاب اخروی را در پی دارد. پس معنی ندارد که دوره بیفتیم که نظر آدم‌ها را بپرسیم و بر اساس نظر آن‌ها قانون وضع کنیم.عقل آدمیان در دین، تنها در حدی است که روش‌های زندگی منطبق با قوانین و چارچوب‌های خداوند را دریابد. نه در این حد که خودش قانون گذارد و خط مشی و سیاست‌های کلان یک جامعه را تصویب کند. هم از این جهت که به لحاظ تاریخی دموکراسی‌های مدعی دینداری پس از مدتی دچار یک نوع پوسته‌ی دموکراتیک و ساختار خالی از روح دموکراسی شده‌اند.سوال دوم این است که چرا در یک الگوی دموکراتیک از حکومت، نظر همه‌ی مردم را می‌پرسند؟ چه لزومی دارد که همه اعم از پیر وجوان، زن و مرد درباره یک موضوع نظر دهند و نظرشان مهم است؟ پاسخ این است که همه چیز را همگان دانند. وقتی قرار شد انسان با عقل خود، به راهی برای اداره جامعه برسد، هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند عقل کل است. همه‌ی مردم به یک اندازه از عقل خداداد بهره برده‌اند و نظرشان به همان اندازه ممکن است درست یا خطا باشد. چنین فرض انسان‌شناختی مبنای دوم دموکراسی یعنی نسبیت‌اندیشی است. هیچ کس حامل حقیقت مطلق و ازلی نیست که باید تنها نظر او را جویا شد. هر کس به اندازه تجربه، دانش، تخصص و نوع نگاهش نظراتی دارد که ممکن است راه صواب را به دیگران نشان دهد. خاموش کردن صدای مردمان در بیان نظر خود، یعنی محرومیت از این گنجینه‌های انسانی.در ادیان اما مردمان به یک اندازه شایسته‌ی اظهار نظر نیستند. در هر دینی فرد یا افرادی هستند که چشم‌شان حقایقی را که دیگران از درکش عاجزند می‌بینند. اینان معمولاً بینان‌گذاران ادیانند و نظراتشان چونان استوار تلقی می‌شود که شک به آن‌ها به معنای خروج از دین است. پس از آنان نیز کسانی یا به همان طریق متفاوت از دیگر مردمان هستند، مثل منصب دالایی لاما در بودا، یا سعی می‌کنند نگاه فراطبیعی بنیان‌گذران به دنیا را استخراج کنند، مثل فقهیان در شیعه.آنچه از ادیان به دست می‌اید حقیقت مطلقی است که نمی‌توان درباره‌اش اما و اگر کرد.بر این اساس هم، مطلق‌نگری ادیان با نسبیت‌اندیشی دموکراسی سازگار نیست. وقتی حقیقت مطلقی هست نمی‌توان درباره‌اش بحثی کرد و پرسش از همه مردم درباره آن بیهوده است. به همین دلیل است که در حاکمیت کلیسا بر مردم ،در قروت وسطی، یا در ساختارهایی مشابه رگه‌هایی از استبداد وجود دارد. یک قانون ازلی و ابدی است و نظر مردم درباره آن، واقعیت آن را تغییر نمی‌دهد و در درستی و نادرستی آن تقاوتی ایجاد نمی‌کند. بر اساس تفاوت این دو مبنا در دین و دموکراسی، می‌توان گفت دموکراسی و دین، با هم سازگار نیستند و نمی‌توان از یکی به دیگری رسید. نه از دین دموکراسی بر می‌خیزد و نه از دموکراسی آنچه دین می‌خواهد زاده می‌شود. این دو، ناشی از دو نگاه متفاوت به دنیا هستند و آب‌شان در یک جوی نمی‌رود. البته این به معنی این نیست که دموکراسی و دین در ستیز یکدیگر باشند. این دو در شرایطی خاص می‌توانند به خوبی بر هم منطبق شوند یا حداقل در کنار هم به مسالمت زیست کنند. چنانچه در غرب، جوامع پروتستان‌مذهب خود مهد دموکراسی شده‌اند و به تدریج آن را بسط داده‌اند. به نظر می‌رسد چنین همزیستی درباره اسلام راه درازی در پیش داشته باشد و تنها در بلندمدت نتایج مثبتی به بار دهد.پ.ن: نقدی بر ناسازگاری دین و دموکراسیآنچه در زیر می آید، نقد نویسنده محترم وبلاگ جمهوری اسلامی به این پست است:ممنونم که شما هم از نگاه خویش به مفهوم مهم دموکراسی ورود کردید و خیلی خوب است که همه ما به قدر توان خویش این موضوع را ببینیم و نگاه خویش را به اشتراک بگذاریم و دیگران نیز با نقد و تبادل نظر در آن مطلب ولو به اندکی هم که شده نزدیک شوند به حقیقت و اصلاح وضع موجود.می توان نقدهای مختلفی را به بحث شما وارد کرد. بنده بدون نقد چارچوب تعریفی شما از مبحث که از نظر بنده محل نقد می تواند باشد نکاتی را عرض می کنم. بنابراین چارچوب شما را پذیرفته ام و در همین چارچوب عرایضم را تقدیم می کنم.در مورد سوال اول؟در رجوع به آراء همگانی چند نکته وجود دارد.اولا در رجوع به آراء همگانی فقط بحث مراجعه به خرد جمعی و مشارکت در اندیشه نیست. این مورد هست و خیلی هم مهم است اما بحث اصلی از نظر بنده در این سوال حرکت گروهی و کل جامعه به سمت اصلاح است. مراجعه به آراء عمومی یعنی همه باید مسئولیت خویش را در قبال اداره جامعه ایفا کنند و در ادامه هم دموکراسی یک حس اجتماعی را برمی انگیزد که همه به قدر توان و تفکر خویش به دنبال بهبود اوضاع از طریق انجام وظایف دموکراتیک خود هستند.ثانیا دین اسلام از نظر بنده در همان صدر اسلام هم موضوع دموکراسی و مراجعه به آراء عمومی را بسیار جدی گرفت. شما با جوابی که به سوال اول دادید عملا خود را در حصار جواب خودتان گیرانداختید!حال جواب سوال اول را مراجعه به خرد جمعی و عقل تمام مردم بدانیم یا تقویت اراده عمومی و برانگیختن تمام مردم برای یک کار گروهی فرقی نمی کند و می توانیم به موضوع بیعت در صدر اسلام اشاره کنیم که هم با جواب شما سازگار است و هم با جواب بنده و هر دو را پوشش می دهد.بیعت مردم با خلیفه یا پیامبر امری بود که آشکارا مورد همت و توجه اسلام بود و دقیقا یک نگاه اسلامی و قرانی در آن جاری بود. بیعت دقیقا همان رای گیری امروز را متجلی می کرد و حضرت علی که طبق نصب خداوند امام و ولی مردم بود به خلافت (حکومت) نیامد تا اینکه مردم به اجبار بیعت او را آوردند. یعنی آراء مردم علی را حاکم کرد.چرا این امر بیعت (آراء عمومی مردم) مورد توجه اسلام بود؟به همان دلیلی که در اولا ذکر کردم و البته به همان دلیلی که شما فرمودید.اساسا در دموکراسی در مواردی ممکن است مردم اشتباهی یک راه را انتخاب کنند و این هیچ اشکالی ندارد چون جامعه باید همه با هم اشتباه کنند و رشد کنند و قدرت اصلاح اشتباهات توسط جامعه به مراتب بیشر است از فرد یا یک گروه خاص. در یک جامعه افراد و گروهها با انگیزه های متفاوت به فعالیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی می پردازند و در این بین قطعا افراد یا گروههای فاسد هم هستند و مردم باید در یک روند دموکراتیک این آفات را بشناسند. مثلا در صدر اسلام مردم ابتدا با زور یا اختیار یا به هر طریقی با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند و سرانجام به نزد علی آمدند. این یعنی یک حرکت اجتماعی تقریبا دموکراتیک که مردم آزمون و خطا کردند تا به علی رسیدند. پس از مولا علی هم تقریبا بیعت همواره با شمشیر و تطمیع بود و هیچگاه اجازه داده نشد تا مردم خود انتخاب کنند چرا که انتخاب مردم مشخص بود به سمت اهل بیت می رفت چرا که ایشان عالم ترین و فاضل ترین و امین ترین مردم روزگار خویش بودند و مردم این را با تمام وجودشان حس می کردند.بنابراین بنده جوابی که به سوال اول دادید را مخدوش می بینم.در مورد سوال دوم؟با توجه به وقایع تاریخی زمان پیامبر و امام علی می توان ثابت کرد که در واقع والیان دین تنها در امر دین حرفشان مطلق بوده و نه در مصادیق دینی و نه در اداره جامعه و معاش و امثالهم.شما درست فرمودید که در دین مطالبی به صورت مطلق بیان می شود اما دائره این اطلاق عمومی نیست و خاص است و خاص در دین است. اگر در علوم دیگر نظری دارند از آن جهت که به دین مربوط می شود نظر دارند نه به صورتی تخصصی!بنابراین همانگونه که یک پزشک باید طبابت کند در چارچوب حلال و حرام الهی یک عالم دینی هم باید احکام شرعی بگوید در چارچوب حرام و حلال الهی. مطلق در دین ما احکام مسلم اسلامی است که طبق قران و روایات مسلم است و سایر عرصه ها اجتهاد کاملا عقلی و بشری است. در خود فقه هم یکی از ارکان اجتهاد اجماع است! این که دیگر خود دموکراسی است!شما اگر یک پزشک بگوید فلان دارو را بخور دو راه بیشتر نداری! یا باید بخوری یعنی نظر پزشک را به صورتی مطلق باید در پزشکی قبول کنی یا نهایت اگر شک کنید دو پزشک دیگر هم می روید و با تایید آنها دارو را مصرف می کنید که باز هم نظر هر پزشکی مطلق است و نسبی نیست چون یک نظر تخصصی است بنابراین اگر متخصص دین هم نظری داد نمی توانید بگویید باید رای گیری کنیم! چون نظر او در حوزه دین تخصصی است مگر اینکه شما یک متخصص را بر متخصص دیگر ترجیح دهید که اینت همان پذیرش عقل و اختیار مردم است.اصلا این آیه صریح قران است که می فرماید امانت الهی را به صاحبانش برگردانید و یکی از امانتها همانا جایگاه اظهار نظر است که به امناء آن یعنی عالمان آن باید واگذار شود.حال نظر دموکراسی در این زمینه هم همین است که باید شایسته سالاری باشد و این همان تعبیر قران است که امانت به دست صاحبش برگردد.بنابراین جواب شما به سوال دوم نیز از نظر بنده محل اشکال است.ممنونم از ایجاد فضاییبرای گفتگو و تبادل آراء دوستان.
  • حیران

در جستجوی نرمش قهرمانانه

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۱۲:۳۷ ب.ظ
دیروز سه شنبه، رهبری در جمع فرماندهان سپاه از اصطلاح نرمش قهرمانانه در سخنان خوداستفاده کرده اند. ایشان گفته اند: "عرصه دیپلماسی، عرصه لبخند و درخواست مذاکره و مذاکره است اما همه این رفتارها باید در چارچوب چالش اصلی فهم و درک شود.. با مسئله ای که سالهای پیش نرمش قهرمانانه خواندم موافقم چرا که این حرکت در مواقعی بسیار خوب و لازم است اما با پایبندی به یک شرط اصلی. ایشان درک ماهیت طرف مقابل و فهم صحیح هدفگذاری او را، شرط اصلی استفاده از تاکتیک نرمش قهرمانانه اعلام کردند و افزودند: یک کُشتی گیر فنی نیز برخی مواقع بدلیل فنی نرمش نشان میدهد اما فراموش نمیکند که حریفش کیست و هدف اصلی او چیست؟" امروز به سایت رسمی ایشان مراجعه کردم تا سابقه استفاده از این کلمه را در سخنانشان جستجو کنم. طبق نتایج، ایشان برای اولین بار در 14 شهریور امسال و در جمع خبرگان از کلمه نرمش قهرمانانه استفاده کرده اند: "در این سالها جبهه‌بندى‌هاى منطقه‌اى و جهانى هم آشکار شده. البتّه نرمش و انعطاف و مانور هنرمندانه و قهرمانانه در همه‌ى عرصه‌هاى سیاسى، یک کار مطلوب و مورد قبولى است، لکن این مانور هنرمندانه نبایستى به معناى عبور از خطوط قرمز، یا برگشتن از راهبردهاى اساسى، یا عدم توجّه به آرمانها باشد؛ اینها را باید رعایت کرد. البتّه هر دولتى، هر شخصى، هر شخصیّتى، روشهایى دارند، ابتکاراتى دارند، این ابتکارات را انجام خواهند داد و [کار] پیش خواهد رفت." قبل از این ایشان در مراسم سالگرد اما راحل در سال 90 از کلمه نرمش استفاده کرده اند: "برخلاف کسانی که کوتاه آمدن در مقابل دشمنان را در برخی مواقع، اقتضای عقل می‌دانند، امام با تکیه بر خرد پخته خود، عقب‌نشینی و نرمش در قبال دشمنان را، دادن فرصت پیشروی به آنان می‌دانست و به همین علت، در تمام حیات پربرکت خود، همچون کوه در مقابل دشمنان ایستاد. تزریق روح اعتماد به نفس در ملت از دیگر نمودهای تکیه امام بر عقل و خرد بود که رهبر انقلاب به آن پرداختند." همچنین در سال 88 در جمع مردم بیجارند گفته اند: "مسئله‌ى آگاهى، یعنى آن سومین عنصر، نقش بسیار مهمى دارد. مثل نقش اتحاد و وحدت و مثل نقش حضور در صحنه. ملت ایران نشان دادند ملت آگاهى هستند. اگر آگاهى ملت ایران نبود، آن دولتهاى متزلزل و بى‌اعتقاد به انقلاب در سالهاى اول انقلاب، یقیناً سرنوشت بدى را براى این کشور رقم میزدند. آنهائى که خودشان صریحاً میگفتند به انقلاب عقیده ندارند، آنهائى که میگفتند از آمریکا میترسند - صریحاً این را میگفتند - آنهائى که نشان میدادند که متمایل به نرمش و تذلل و تواضع در مقابل قدرتهاى بزرگند، اگر بنا بود در رأس کار بمانند، امروز ملت ما مسیر و وضع دیگرى داشت و از این عزت، از این پیشرفت، از این ابهت جهانى براى ملت ایران خبرى نبود. امام بزرگوار ما محکم ایستاد و مردم به خاطر آگاهى، به برکت آگاهى‌شان پشت سر امام ایستادند. این آگاهى به مردم کمک کرد." همچنین ایشان در دیدار با دیدار وزیر و مسؤولان وزارت امور خارجه و سفرا و کارداران ایران در جهان در سال 75 این اصطلاح را به کار بدره اند و گفته اند: "نمایندگان سیاسى جمهورى اسلامى ایران در جهان باید تیزتر از شمشیر، نرم تر از حریر و سخت تر از سنگ و پولاد باشند. عرصه سیاست خارجى میدان نرمشهاى قهرمانانه است، اما نرمشى که در برابر دشمن تیز باشد. بنا بر این دیپلماتهاى ما باید در مواضع اصولى خود مستحکم بایستند و استقامت و پایمردى حضرت امام خمینى (رض) را الگوى خود قرار دهند." ظاهرا ایشان هم به همین سخنرانی اشاره کرده اند که در آن از لفظ نرمش قهرمانانه بهره برده اند. به غیر از این، رهبری در سخنان دگیر از کلمه نرمش استفاده نکرده اند. غیر از این ایشان جز در کلمات جنبش نرم افزاری و جنگ نرم کلمه از کلمه نرمش استفاده نکرده اند.
  • حیران
قبل از ورود به بحث باید بگویم که من به 5 نکته نمی‌پردازم. نکاتی که مهمند ولی جایشان در این بحث نیست. 1- الزام معرفت‌شناختی-اخلاقی به دموکراسی: من در اینباره در چند جا سخنانی داشته ام. ماحصل سخنان قبلی من این است که به لحاظ معرفت‌شناختی، حقیقت‌طلبی التزام به دموکراسی را در پی دارد و به لحاظ اخلاقی هم عدالت‌طلبی. به این معنی کسانی که در نظر و/یا عمل با دموکراسی مخالفند به لحاظ اخلاقی و معرفت‌شناختی دارای نقص هستند.2- برای دفاع از دموکراسی ما نیاز به یک سری پیش‌فرض داریم. اگر یکی از آن‌ها نباشد نمی‌توان از دموکراسی دفاع کرد. این پیش‌فرض‌ها شامل پیش‌فرض های معرفت‌شناختی، خداشناسی، هستی‌شناختی، ارزش‌شناختی و وظیفه‌شناختی هستند.3- دموکراسی وسیله‌ای برای رسیدن به اهداف فراوان است. این اهداف لزوماً خوب و اخلاقی نیستند. با دموکراسی کارهای فراوان اعم از خوب و بد می‌توان کرد. کسانی که به لحاظ نظری به دموکراسی معتقد هستند در عمل هم یکسان و شبیه هم نیستند.4- دموکراسی تنها شرط به‌روزی جامعه نیست. دموکراسی یکی از شرط‌های لازم برای سعادت جامعه است. یعین اگر نبود حتماً آن جامعه خوشبخت نیست. اما یک جامعه دمورکاتیک لزوماً به‌روز نیست.5- برای دموکراتیک شدن یک جامعه شرط‌های عدیده‌ای شامل فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اداری، اجرایی، بین المللی و حتی شرایط جغرافیایی لازم است. در اینجا به شرایط فرهنگی می‌پردازم و به بقیه کاری ندارم.بحث را از اینجا شروع می‌کنم که چرا عنوان سخنرانی مبانی فرهنگی است. معمولاً مبنا را برای امور نظری به کار می‌برند و برای عمل پیش‌نیاز مطرح است. من به این دلیل برای دموکراسی که یک امر عملی است از مبنا استفاده می‌کنم که معتقدم علت العلل یا اصلی‌ترین مشکل یا بزرگترین مشکل یک جامعه، مشکلات فرهنگی است. این را اصالت فرهنگ می‌گویند. منظور از مشکلات فرهنگی مشکلات در مقام باور، احساس و خواسته آدم‌های جامعه است. به این ترتیب، تا چیزی در فرهنگ یک جامعه یا در درون آدم‌ها دگرگون نشود، در بیرون تغییری به دست نمی‌آید. بر این اساس من به مبنای فرهنگی برای مسائل عملی قائل هستم.منظورم از دموکراسی را هم باید بگویم. دموکراسی نظامی سیاسی است که مردم در آن حرف آخر را می‌زنند. در اینجا به روش‌های رجوع به رای مردم کاری ندارم. رجوع به آرای مردم و خصلت مردم‌سالارانه حکومت است که ان را دموکراتیک می‌کند. سوال اساسی این سخنرانی این است که چه دگرگونی فرهنگی برای دموکراتیک شدن جامعه و بقای آن لازم است؟ این شرایط 11 مورد است که به نوعی ترتیب منطقی هم دارند.1- رقیب یک حکومت دموکراتیک، حکومت استبدادی است. در این حکومت‌ها یک نفر برای دیگران تصمیم می‌گیرد. علت این کار چیست؟ به نظر می‌آید چون یک نفر نمی‌تواند استدلالی برای صحت و سقم حر‌ف‌هایش داشته باشد، به ناچار آن را بر دیگران تحمیل می‌کند. این مهم‌ترین مشکل استبداد است. چرا که بی‌دلیل در مقابل همه می‌ایستد. پس اولین شریط دموکراسی این است که در جامعه نباید بی‌دلیل و بدون استدلال ابراز عقیده کرد. اگر در جامعه‌ای نظر اکثریت بدون دلیل قانون شود، آن جامعه دموکراتیک نیست. مجموعه‌ای از افراد مستبد است. بنابراین، اولین شرط برای تحقق دموکراسی این است که افراد به لحظ روانی آماده گفت‌وگو باشند. گفت‌وگو به معنای واقعی کلمه تا بتوان نقاط ضعف نظرخود و نقاط قوت نظر دیگران را پیدا کرد.2- هر بحث و گفت‌وگویی تبادل نظر نیست. شرط گفت‌وگوی واقعی این است که طرفین اهل جزم و جمود،تعصب، و پیش‌داوری نباشند. این دومین شرط یک جامعه دموکراتیک است. جزم و جمود یعنی محال است نظر من غلط باشد. تعصب یعنی گوشی برای شنیدن نظر مخالف نداشته باشم. تصمیم بگیریم نظر مخالف را نشنویم. پیش‌داروی هم یعنی مخالفان و ناباوران به عقیده من مشکل اخلاقی/روانی دارند. برای شکل‌گیری یک گفت‌وگو چاره ‌ای ج پرهی از این صفات نیست.3- شرط دیگر گفت‌وگو دوری از تقلید و تعبد است. به این معنی که جز در برابر استدلال تسلیم نشویم. تقلید یعنی زمام سرنوشت خود را به دست کسی سپردن. نعبد هم یعنی تحت تأثیر کاریزمای کسی قرار گرفتن. اگر شهروندان جامعه‌ای اهل این دوصفت باشند به دست خودشان به ضرر خودشان رای می‌دهند.4- نکته‌ی چهارم این است که در جامعه دموکراتیک من به همه شهروندان به یک چشم نگاه کنم. فقر و غنا، جنسیت، مقام و اموری از این دست در پذیرش حرف دیگران محلی از اعراب نداشته باشد. این برابری‌گرایی شهروندان را فقط از حیث قوت و ضعف استدلال هایشان متفاوت می‌کند.5- نکته‌ی پنجم که نتیجه نکته قبلی است جواب این سوال است که چرا در جوامع دموکراتیک به کوکان حق رای نمی‌دهند؟ علت این است که کودکان و نوجوانان علم و/یا قدرت تفکر لازم را برای تصمیم‌گیری ندارند. اتفاقاً این استدلال موجهی هم هست. حالا اگر در جامعه شهروندان از علم و قدرت تفکر برخوردار نباشند هم وضع به همین منوال است. جامعه دموکراتیک جامعه‌ای است که این اراده‌ی عمومی در آن وجود دارد که هر کدام از شهروندان علم و قدرت تفکرشان را افزایش دهند. در غیر این صورت تفاوت یک شهروند دارای حق رای با یک کودک فقط در سن‌شان خواهد بود. عزم عمومی جامعه برای برای آموختن و فکرکردن شرط لازم برای ابقا و برپایی دموکراسی است. در این میان، رسانه‌ها و مطبوعات هم به جای اطلاعات سطحی باید علم و قدرت تفکر مردم را بیشتر کنند.6- نکته‌ی ششم پاسخ این سوال است که چرا به کودکان اجازه‌ی تصمیم‌گیری درباره خودشان هم داده نمی‌شود؟ جواب این است که بچه‌ها خوشایندهاشان را بر مصلحت‌هایشان ترجیح می‌دهند. فهم این نکته که مصلحت و خوشایند همسو نیستند بسیار مهم است. البته بزرگترین دستاورد نظام‌های استبدادی هم همین است که مردم مصالح خودشان را نمی‌فهمند. فرق سخن من با این ادعا این است که من این تشخیص را روی دوش خود شهروندان می‌گذارم و نه افرادی خاصی که برای مردم تصمیم بگیرند. به هر حال مصلحت یعنی سود درازمدت و خوشایند یعنی سود آنی و کوتاه‌مدت.7- نکته بعدی درباره اصالت زندگی است. در نظام‌های استبدادی همه از یک نفر تبعیت می‌کنند و این منطقی نیست. حالا ایا منطقی است که همه از هیچ کس تبعیت کنند؟ جوامع دموکراتیک ممکن است به این نقطه برسند. به تعبیر وجودگرایان اکر زندگی اصیل نباشد، همه از هیچ تبعیت می‌کنند. زندگی اصیل یعنی زندگی بر اساس تشخیص و فهم خود آدم. این تبعیت را در مدهایی که در جامعه رواج می‌یابد می‌بینیم. همه چیزی را می‌پوشند چون بقیه آن را پوشیده‌اند. این مدها فقط در ظاهر و پوشش آدم‌ها نیست. مدهای فکری وجود دارد. یعنی افکار و باورهایی که چون نو هستند، مقبول می‌افتند و طرفدار پیدا می‌کنند.8- نکته بعدی وجود کارکردهایی برای جلوگیری ازعوام‌فریبی در فرهنگ یک جامعه است. عوام‌فریبی وقتی ممکن است که عوام در جامعه باشند. عوام بودن هم رطی به تحصیلات و مدرک ندارد. کسی که هنوز قارد به کشف مغالطه در سخن دیگران نیست عوام است. به عبارت دیگر تمام کسانی که قدرت تفکر نقدی ندارند عوام‌اند.9- نکته نهم این است که نباید چون در جوامع دموکراتیک نظر اکثریت قانون می‌شود، اقلیت را نادیده گرفت. باید نوعی دلسوزی نسبت به اقلیت داشت و دانست که تنها تفاوت آن‌ها با اکثریت این است که نظرشان صورت قانونی نیافته است. این از برقراری ظلم اکثریت بر اقلیت جلوگیری می‌کند. در جامعه دموکراتیک باید نسبت به اقلیت اهل عدالت، احسان، شفقت و عشق بود.10- اخلاقی بودن یک جامعه به این است که در آن تا ممکن است دایره مأذونات تنگ‌تر از دایره مقدورات باشد. یعنی فکر نکنیم هر کاری را که می‌توانیم بکنیم اجازه داریم انجام دهیم. این معیار اخلاقی بودن آدم‌هاست. اگر در جامعه‌ای این شرط برقرار نباشد، استبداد اکثریت حاکم می‌شود ولو اینکه ظاهر جامعه و ساختارهای ان دموکراتیک باشد.11- نکته آخر این است که جامعه دموکراتیک باید آمادگی ذهنی برای نوعی ریاضت و سختی را داشته باشد. ریاضت دو شکل دارد. یکی اینکه چاره ای جز فداکاری نیست. باید چیزهایی داد تا چیزهایی را به دست آورد. نکته دیگر اینکه باید آماده‌ی کار بود. این ریاضت منجر به خلق ثروت و امکانات در جامعه می‌شود و آن را سامان می‌دهد. در غیر این صورت دموکراسی نتیجه‌ای جز توزیع فقر و نداری نخواهد داشت.این یازده نکته به نظر من یازده شرط است برای آنکه جامعه، دموکراتیک به معنی واقعی کلمه باشد. تنها در این صورت است که جامعه به بهروزی و سعادت دست می‌یابد.پ.ن1: من این پست را دیروز، 16 سپتامبر،گذاشتم و بعد متوجه شدم این روز را در تقویم به اسم روز بین‌المللی دموکراسی نام‌گذاری کرده اند. اتفاق جالبی بود. به گمانم با رعایت چنین مبانی می توانیم آسانتر دموکراسی و روحیه آن را در جامعه خودمان ترویج دهیم.پ.ن2: فایل صوتی سخنرانی استاد ملیکان را از اینجا دانلود می توانید دانلود کنید.مطالب مرتبط استبداد خوب، دموکراسی بد؟! استبداد: فرد یا حکومت؟ درسهای انتخابات ریاست جمهوری یازدهم ترس در اجتماع استبدادزده
  • حیران