در حیرت

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

سه شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۲۵ ق.ظ
این روزها حرف های زیادی برای گفتن داشتم. می خواستم از انواع و اقسام عزاداری هایی که دیده ام بگویم و کارهای عجیب و غریبی که بعضی به اسم عزداری می کنند. می خواستم از برداشت های متفاوتی بنویسم که از فلسفه قیام عاشورا بر منابر می گویند و مردم را به این طریق به مسیری می برند که می خواهند. می خواستم از کربلا بگویم و ایستادگی و مقاومت آن بزرگ مرد در برابر ظلم و تزویر بنی امیه. اما به عرض تسلیتی بسنده می کنم و درخواستم این است که در این ایام که دل ها شیشه ای و چشم ها بارانی است نویسنده این وبلاگ را هم به یاد داشته باشید. عزاداری هایتان قبول و سراشار از شعور و شور.
  • حیران
در این ایام وبلاگ‌های زیادی از عاشورا و محرم می‌گویند. هر یک به نحوی و از زاویه‌ای این واقعه تاریخی را می‌کاوند و وجهی از آن را برجسته می‌کنند. برای من اما واقعه‌ای شاید در ظاهر کم اهمیت در جریان عاشورا بسیار پر رنگ است. کم‌اهمیت از این نظر که رخ نداد و عملاً اثرگذار نبوده است. اما پررنگ و مهم از این منظر که اگر رخ می‌داد مسیر تاریخ را تغییر و وقایع بعدی را تحت‌الشعاع خود قرار می‌داد. ابتدا موقعیت آن را شرح می‌دهم تا حساسیت آن را ذکر کرده باشم و بعد هم درباره چند و چون رخ ندادنش می‌گویم.هنگامی که مسلم در کوفه، در خانه‌ی هانی، پنهان شده بود ابن زیاد به بهانه عیادت از شریک ابن اعور به خانه‌ی او می‌رود. مسلم در پس پرده‌ای پنهان می‌شود و در دست خنجری می‌گیرد تا به علامت طلب آب به ابن زیاد حمله کند و او را از پای در آورد. اوضاع همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودند پیش می‌آید. ابن زیاد پشت به پرده می‌نشیند و در فرصتی مناسب شریک آب می‌خواهد و منتظر اقدام مسلم می‌ماند. مسلم اما از جای تکان نمی‌خورد و ابن زیاد که شرایط را مشکوک ‌می‌بیند از خانه هانی بیرون می‌زند و جان خود را نجات می‌دهد. همه چیز آماده بود تا آن کس را که به خون امام حسین و اصحابش تشنه بود بکشند و مسیر حوادث بعدی را تغییر دهند. چرا مسلم دست به اقدامی نزد و اجازه داد دشمن  قسم‌خورده‌ی نوه‌ی پیامبر زنده پایش را از آن خانه بیرون بگذارد؟علت اقدام نکردن مسلم تنها یک چیز بود: پایبندی به اخلاق جوانمردی و به یاد آوردن حدیثی از پیامبر. وی در پشت پرده به یاد روایتی می‌افتد که در آن پیامبر اصحابش را از حمله غافلگیرانه به مشرکان و دشمنان نهی کرده بود. وی این کار را خلاف جوانمردی می‌داند و در آن هنگام که نوبت اقدام وی بوده است با همین یادآوری سست می‌شود و دستش به خنجر نمی‌رود.درباره کار مسلم چه می‌توان گفت؟ آیا وی فرصتی طلایی برای منکوب دشمن و برچیدن بساط تزویر و مکر ابن‌زیاد را از دست نداد؟ آیا نمی‌ارزید این بار اصولش را زیر پا بگذارد و با فروکردن خنجر بر قلب ابن زیاد از وقوع حادثه‌ای هولناک و مصیبتی عظیم جلوگیری کند؟ آیا وی بصیرت لازم و بینش کافی برای اقدام مناسب را نداشت؟برای کسی که مصلحت در فرهنگ واژگانش جایگاه ویژه‌ای داشته باشد قطعا مسلم ابن عقیل اشتباه کرده است. مصلحت ایجاب می‌کرد وی اخلاق را برای این یک بار هم که شده زیر پا بگذارد و از کیان اسلام و حیثیت امامش دفاع کند. اصلاً حفظ اسلام که امامت عمود خیمه‌اش است اصل است و پای حفظ آن که برسد جوانمردی به چه کار می‌آید؟ مگر نه این است که اوجب واجبات همین است و نباید واجب دیگری را به آن اولویت داد. تازه زیرپاگذاشتن اخلاق که حرام نبوده است. آن‌ها ظالم بودند و با این یک ظلم کوچک از ظلم‌های بزرگ بعدی جلوگیری می‌شد و همه چیز تغییر می‌کرد.همه ‌این‌ها در چارچوب مصلحت‌اندیشی درست است و به جا. چارچوب شیعه‌ی اصیل اما اصول‌گرایی است و نه مصلحت‌اندیشی. اصولگرایی به معنای واقعی کلمه‌اش. یعنی پایبندی به اصول اخلاقی وشرعی حتی اگر به زیان خود و بر خلاف مصلحت تاریخ و سیاست و مناسبات قدرت باشد. عمل به همین طریق بوده است که در طی 1400 سال شیعه را زنده نگه داشته است و عالمان و معتقدان به آن را از فساد دنیا گرایی و توجیه حاکمان و سیاستمداران اعصار محتلف مبرّا کرده است. همین پایبندی بزرگان شیعه به اصول اخلاق بوده است که هنوز در قرن  بیست  و یکم، قرن عدالت‌طلبی و حقیقت‌جویی، آبرویی برای شیعه باقی گذاشته است و آن را از باقی مذاهب اسلامی که آلوده به سیاست و مصلحت و قدرت‌طلبی شده‌اند متمایز کرده است.شاید اگر در آن لحظه‌ی حساس مسلم‌ابن عقیل از پشت خنجر به ابن زیاد می‌زد تمام آن وقایع که ما برایش عزاداریم رخ نمی‌داد. آن موقع اما افتخاری نصیب امام حسین و شیعیان نمی‌شد که دینداران و بی‌دینان را به یک زبان به حق دعوت کنند و منادی جوانمردی و آزادگی در این دنیای آلوده به دروغ و فساد و تزویر باشند. آن لحظه‌ی حساس، ابن زیاد در گوشه‌ای از تاریخ و در کوفه کشته می‌شد اما حقانیت و پاکی امام حسین و شیعیانش به اثبات نمی‌رسید. اکنون ما عزادار همانی هستیم که هم دیندار بود و هم آزاده و این را در عمل و حرف خود و یارانش نشان داد و به یادگار گذاشت.
  • حیران

چرا بهتر است به متکدیان و گدایان کمک کنیم؟

سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۱۹ ق.ظ
به تازگی شهرداری تهران بیلبوردهای و بنرهای بزرگی در گوشه و کنار شهر نصب کرده  و در آن‌ها به مردم توصیه کرده است که به متکدیان و گداها کمک نکنند. توصیه‌هایی با تصاویر و عبارت‌های متفاوتی از قبیل: گداپروری را با انسان‌دوستی اشتباه نگیریم؛ تکدی‌گری اقدامی است که توسط افراد سودجو مدیریت می‌شود؛ کمک به متکدیان موجب اشاعه این پدیده زشت است و مانند آن‌ها.شکی نیست که بسیاری از جملات بالا واقعیت دارد. عده‌ای از متکدیان گدایی شغلشان است و از این راه بدون کمترین زحمت و سرمایه‌ای امرار معاش می‌کنند و درآمدهای خوبی هم دارند. بعضی از آن‌ها گروهی و تحت مدیریت عده‌ای دیگر فعالیت می‌کنند و برای برانگیختن ترحم مردم آموزش دیده ‌اند. همه اینها درباره گدایی در شهرها صادق است و نمی‌توان کتمان‌شان کرد. اما آیا چنین واقعیت‌هایی به ما اجازه می‌دهد از کمک به متکدیان و گدایان اجتناب کنیم و به آن‌ها توجهی نشان ندهیم؟کمک به متکدیان دو رو دارد که هنگام تبلیغ و تجویز چنین توصیه‌هایی باید هر دو آن‌ها را باهم دید. وجه اولِ کمک به گدایان کمک به افرادی است که اظهار نیاز و فقر می‌کنند و ممکن است نیازمند واقعی نباشند و دروغ بگویند. ممکن هم هست واقعا از روی فقر و ناچاری دست نیاز به سوی دیگران دراز کرده‌اند. در این میان تشخیص صحت ادعای آن‌ها و بررسی نیازهایشان از عهده شهروندان و مردم عادی خارج است. در دنیای پیچیده امروز دولت‌ها و سازمان‌های مردم نهاد مسئولیت تشخیص نیازمندان و رسیدگی به آن‌ها را بر عهده دارند و از طریق سازوکارهای نظارتی و حمایتی خود به آنان خدمات می‌دهند. این یک روی سکه است که تنها در صورت وجود سازمان‌های توانا و کارآمد در کمک به نیازمندان واقعی، می‌توان شهروندان را به بی‌توجهی و کمک نکردن به متکدیان توصیه کرد.طرف دیگر کمک به متکدیان، شخصی است که از او طلب کمک کرده‌اند. او انسانی است که در برابر اظهار نیاز و فقر انسان دیگری قرار گرفته است.آن هم به شکلی که دیگری کرامت و عزت خود را به ازای خواسته‌ای مادی زیرپا گذاشته است و دست خود را جلوی دیگران دراز کرده است. اینجاست که بی‌اعتنایی نسبت به فقیر سنگ بنایی برای نادیده گرفتن شفقت و مهرورزی آدمی است. در این طرف ماجرا نمی‌توان نیازمندی یک انسان و خواسته او را نادیده گرفت، حتی اگر این امکان در میان باشد که او دروغ بگوید و نیازش واقعی نباشد. چرا که مهم حسی از نوع‌دوستی و دگر خواهی است که جلوه‌‌ی بیرونی‌اش توجه به متکدی و دلسوزی برای او است. به همین دلیل است که امیرالمومنین سفارش کرده‌اند «دست گدا را ولو با نیم‌دانه‌ای از انگور یا خرما خالی برنگردانید» و امام باقر به کمک به گدا حتی اگر سوار بر اسب باشد، تأکید کرده‌اند. در اینجا رحم و عطوفتی که دل آدمی را به درد می‌آورد مهم است و نباید با بی‌اعتنایی به دیگران این حس متعالی به سردی و بی‌رحمی تبدیل شود.وقتی قرار است درباره کمک به متکدیان توصیه‌ای شود باید هر دو این وجوه را در نظر گرفت. به این ترتیب شاید بیلبوردهای تبلیغاتی شهرداری تهران نه تنها در جهت اصلاح و بهبود جامعه نباشد، بلکه بدبینی، سردی و بی‌اعتنایی را بین شهروندان رواج دهد و کارکردی معکوس در جامعه داشته باشد.مطالب مرتبط:چگونه دنیا را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کنیم؟ (دانلود کلیپ Give A Little Love)تغییر در رفتار از تغییر در دل شروع می شود!
  • حیران
در دنیای امروز، پرچم هر کشوری نماد آن کشور است. بسیاری از کشورها نمادهای قومی، مذهبی، و ملی خود را روی پرچم‌هایشان به نمایش می‌گذارند تا از این طریق بر هویت خود تأکید کنند. وجه نمادین پرچم باعث شده است تا جایگاه آن در میان مردم و دولت‌ها جایگاه ویژه‌ای باشد. بر همین اساس است که بالارفتن پرچم یک کشور در مسابقات ورزشی افتخار آن کشور است و وقتی کشوری کشور دیگری را فتح می‌کند اولین اقدام پائین کشیدن پرچم‌ها از فراز بام‌ها است. وقتی دو دولت یا ملت دشمن هم محسوب می‌شوند، یکی از آسانترین کارها برای ابراز دشمنی و تحقیر دیگری ابراز خشم نسبت به پرچم آن کشور است. می‌توان پرچم آن کشور را آتش زد. آن را زیرپا گذاشت و از روی آن رد شد. یا با طرح‌ها و نمادهای آن بازی کرد و آن را به شکلی متفاوت به نمایش گذاشت. همه‌ی اینها اقدامات دم‌دستی و آسانی برای بروز خشم و نمایش دشمنی است. راه‌هایی که آن‌ها را به وفور در ایران، نسبت به کشورهایی که عده‌ای از مردم یا حاکمان آن‌ها را دشمن می‌نامند، به نمایش می‌گذارند. نمونه‌اش همین مراسم 13 آبانی است که هر سال با تبلیغات و تشریفات فراوان اجرا می‌‌شود و انواع و اقسام پرچم‌های ایالات متحد آمریکا، انگلیس و باقی دشمنان جمهوری اسلامی ایران در اقصی نقاط دنیا را می‌سوزانند و لگد مال می‌کنند.سوال اما اینجاست که آیا این نوع ابراز خشم و دشمنی عاقلانه و اخلاقی است؟ چنانچه اگر چنین اقدامی را در ترازوی عقلانیت و استدلال بگذاریم رای به موجه بودن آن دهیم و اگر با شاقول اخلاق آن را بسنجیم پی به درستی آن ببریم. آیا آن دسته از مردم و مسئولان که هر یک با انگیزه‌ها و اهداف متفاوتی هیزم بر آتش دشمنی با آمریکا و دیگر کشورها می‌ریزند و پرچم بر آن می‌گیرند تا بسوزد می‌دانند که چه می‌کنند؟ اکنون پس از 30 سال از آغاز چنین مراسمی فرصت خوبی است تا به آن‌ها بیاندیشیم و آن‌ها را از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم.دولت‌مردان و حاکمان جمهوری اسلامی، بارها در تشریح دشمنی خود با آمریکا، انگلیس و اخیراً فرانسه، کانادا و دیگر کشورهای غربی دشمنی خود را به دولت‌های این کشورها نسبت می‌دهند. در واقع، آن‌ها سعی دارند با تفکیک میان ملت‌ها و دولت‌ها و برقراری نسبت دشمنی با دولت‌ها از گسترش و نفوذ ایرانی ستیزی در میان مردم کشورهای غربی جلوگیری کنند. تفکیکی که محل سوال است و به آسانی نمی‌توان به آن تن داد. با این حال، بر مبنای همین توجیه چگونه می‌توان پرچم کشورهای دشمن را آتش زد؟ مگر نه این است که پرچم‌ کشورها هویت ملی، مذهبی و قومی آن کشورها را به نمایش می‌گذارد؟ آیا سوزاندن پرچم یک کشور به معنی دشمنی صِرف با دولت‌ آن است یا کل ارزش‌های ملی آن را خاکستر می‌کند؟ کدام امریکایی وطن‌دوست را می‌توان یافت که پرچم کشورش را لگدمال کنند و برّ و بر نگاه کند و آزرده‌خاطر نشود؟ به نظر می‌آید بی‌‌حرمتی به پرچم کشورها با توجیه مقامات و حاکمان جمهوری اسلامی  درباره دشمنان خود سازگار نیست. بر همین اساس نمی‌توان چنین اقداماتی را عقلانی دانست.از منظر اصول اخلاقی هم می‌توان بی‌حرمتی به پرچم‌ها را بررسی کرد. یکی از مهم‌ترین اصول اخلاقی این است که با دیگران همان کاری را بکن که دوست داری با خودت کنند. بیان دیگر این اصل اخلاقی در متون دینی ما مثل نهج البلاغه هم آمده است. چنانچه از امیرالمومنین نقل شده است که هر آنچه برای خودت نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند و آنچه برای خودت دوست داری برای دیگران دوست داشته باش. بر مبنای این اصل آیا می‌توان پذیرفت آمریکایی‌ها یا هر قوم و ملت دیگر پرچم جمهوری اسلامی ایران را آتش زنند؟ آیا دل یک ایرانی مسلمان  از لگدمالی نشان الله به درد نمی‌آید؟ به حتم چنین کاری توهین به ما و عقاید ما به حساب می‌آید و خشم و ناراحتیمان را بر می‌انگیزد. درست به همان اندازه که یک ایرانی به واسطه ارزش‌های مذهبی و ملی خود دوست ندارد به پرچم کشورش توهین کنند، نباید به پرچم دیگران توهین کرد. بر همین اساس، از زاویه اخلاقی هم باید حکم به غیر اخلاقی بودن توهین به پرچم دیگر کشورها داد.شاید پس از سال‌ها کینه‌توزی وقت آن رسیده است که دشمنی خود با دیگر کشورها را بازبینی کنیم. حتی اگر دشمنی جمهوری اسلامی ایران با کشورهای دیگر مبنای واقعی و ریشه‌های عمیق هم داشته باشد، نباید چشم‌بسته و کوکورانه دشمنی با آنان را ابراز کرد. زمانی در اوایل انقلاب اسلامی، آن‌قدر مردم و مسئولان خشمگین بودند که دست به هر اقدامی برای ابراز خشم و دشمنی خود می زدند. اکنون اما فرصتی است تا با تدبیر و فراست و هوشیاری دشمنان خود را بشناسیم و با آنان اخلاقی و عقلانی دشمنی بورزیم و در عین حال منافع و وجهه خود را هم در دنیا حفظ کنیم. مطالب مرتبط:چه کسانی از رابطه ایران و آمریکا می هراسند؟گفت و گو با آمریکا: عقلانیت سیاسی دیر هنگام
  • حیران
هفته‌ی پیش، به مناسبت عید غدیر به من یک ساعت مچی هدیه دادند. نام تجاری ساعت الگانس بود. قبلا روی تابلوهای سطح شهر هم تبلیغ این برند را دیده بودم. در این تبلیغات ادعا شده بود این برند ساخت کشور سوئیس است. روی صفحه ساعت هم زیر عدد 6، ریز نوشته است سوئیس. به این معنی که ساعت ساخت این کشور است. امروز گشتی در اینترنت زدم تا ببینم درباره آن چه پیدا می کنم. با یک جستجوی اولیه متوجه شدم در هیچ کجای اینترنت نشانی از کارخانه ای ساعت‌سازی، در سوئیس، به اسم الگانس وجود ندارد. تنها سایتی که مدل های مختلف این برند را دارد، سایتی است که ایرانی ها ساخته اند. حتی در این سایت هم ننوشته است ساعت ها ساخت کجا هستند. توضیحات زیر عیناً کپی توضیحات سایت رسمی این برند درباره خودش است: "شرکت الگانس از سال 1380فعالیت خود را آغاز نموده است.این شرکت تمام تلاش خود را جهت بهبود کیفیت و تنوع در مدلهای مختلف ساعت با قیمتهای مناسب نموده است که باعث خشنودی مشتریان عزیز گردد. در حال حاضر این شرکت تنها وارد کننده و سرویس دهنده برای ساعتهای الگانس میباشد و تحت پوشش نام رسمی ( شرکت امین گستر  ) می باشد." با وجود تمام این توضیحات باز هم نا امید نشدم و سعی کردم به طریقی نشانی از این ساعت در دنیا پیدا کنم. این برند در بازار ایالات متحده آمریکا با همین نام تجاری و لوگو ثبت شده است. در آنجا آدرس سازنده این برند را در شهر سئولِ کره جنوبی ثبت کرده اند. باز هم با استفاده از همین نشانه جستجویم را ادامه دادم. در سایتی هم که متعلق به شرکت های کره جنوبی است برندی با همین نام ثبت شده است. آنجا هم آدرس سازنده ساعت های الگانس سئول کره جنوبی است.  در مجموع به این نتیجه رسیدم که این ساعت ساخت کره است و آن را با تقلب و فریب در ایران به نام ساخت سوئیس می فروشند. نمی دانم چرا ساختارهای اقتصادی و قضایی ما اینقدر ضعیف است که می توان به راحتی و این چنین مردم را فریب داد. دوستی می گفت اگر در ایالات متحده شرکتی در تبلیغات تلویزیونی یا چاپی ادعایی خلاف واقع مطرح کند، به راحتی به پای میز محاکمه کشانده می شود و باید جریمه دهد. گذشته از همه اینها چرا آگاهی ما مردم در عصر اطلاعات آنقدر کم است که به راحتی هر حرفی را باور می کنیم؟ چرا به همان اندازه که دروغ گفتن و فریب دادن در ایران آسان است، به راحتی هم مردم فریب می خورند و دروغ ها را باور؟ یک جستجوی ساده در اینترنت دست بسیاری از این کلاه برداران و دروغ گویان را آشکار می کند. هر چند می دانم که کلاه برداری ته ندارد و در همین اینترنت هم می توان دروغ گفت و مردم را فریب داد. با این حال نباید به آسانی هر حرفی را پذیرفت و درباره اش تحقیق نکرد. من آن ساعت هدیه را به عنوان یادگاری نگه می دارم. از کسی هم که هدیه اش کرده است تشکر کرده ام و باز هم متشکرم. اما همیشه یادم می ماند که فریب تبلیغات و حرف های دیگران را نخورم و در زندگی ام تحقیق و و بررسی را پیشه خودم کنم. حالا چه در زمینه خرید باشد، چه در زمینه عقاید یا واقعیت های علمی. این هنری است که باید در دنیای امروز و مخصوصاً در کشوری مثل ایران داشت و از آن کوتاه نیامد.
  • حیران

راهنمای متروسواری در تهران

سه شنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ۰۸:۳۱ ق.ظ
از وقتی دانشگاه قبول شده ام، مترو بخشی از مسیر رفت و آمد من بوده است. اوایل از ایستگاه امام خمینی سوار می شدم و بعدتر با گسترش خط دو، ایستگاه مترو نزدیک خانه مان آمد. اکنون نزدیک به 10 سال است که مترو سوار می شوم. هر روز با مترو از این سوی تهران به آن سویش می روم. همین استفاده زیاد از مترو باعث شده به یک آداب و اصول خاصی در مترو سواری برسم. اینجا می خواهم از این اصول خودم در سوار شدن به مترو بگویم. اولین اصل، در استفاده از مترو  برای من، این است که چگونه آسایش بیشتری داشته باشم. آسایش بیشتر به معنی فرار از شلوغی و ازدحام جمعیت و در نهایت پیدا کردن یک صندلی خالی برای نشستن است.  معمولا آن طرف سکو که پله برقی به سمت سکو می رود ازدحام جمعیت بیشتر است. پس من یا از طریق پله ها وارد سکو می شوم یا سعی می کنم تا حد ممکن از آن محدوده دور شوم. در واقع در اینجا اصل کلی" همیشه آسان ترین راه بهترین راه نیست" را باید رعایت کرد. پله برقی راه آسانی است که به ازایش باید سختی شلوغی و فشار جمعیت را تحمل کرد. یکی از معماهای هر روزه من در سوار شدن به مترو، ایستادن روبروی در واگن هاست. در بعضی از ایستگاه ها خط کشی های مخصوص نابینایان وجود دارد و محدوده درِ واگن ها را با برجستگی های دایره ای مشخص کرده اند. مشکل اما وقتی است که چنین خط کشی هایی وجود ندارد. این طور مواقع از روی سائیدگی ها و رنگ لبه‌ی فلزی سکو محل باز شدن درهای واگن را تعیین می کنم. به این روش با خطای حداقل یک متر می توانم نزدیک درها بایستم و آسانتر سوار واگن ها شوم. وقتی وارد واگنی می شوم اولین کارم این است که چشم بچرخانم و جای خالی برای نشستن پیدا کنم. اگر نتوانم به یک روش تحلیلی پیچیده برای پیدا کردن صندلی خالی متوسل می شوم. به یک یکِ آدم های نشسته نگاه میکنم وسعی میکنم حدس بزنم کدامشان زودتر پیاده می شوند. به این منظور از علم زبان بدن (body language) استفاده میکنم. آنانکه روی صندلی لم داده اند و چرت می زنند یا کسانی که کتابی در دست دارند معمولا در ایستگاه های آخر پیاده می شوند. از اینان قطع امید می کنم و  سراغ کسانی می روم که دائما به تابلوی ایستگاه ها نگاه میکنند و به حالت عمودی روی صندلی نشسته اند. حالت دستان هم در این بین تعیین کننده است. آنان که دست به سینه نشسته اند دیرتر پیاده می شوند و آنانکه دست هایشان روی زانوهایشان است یا کیفشان را در دست گرفته اند زودتر. حدس هایم برای پیدا کردن صندلی معمولا 60-70 درصد درست از آب در می آید. بعد از ده سال دیگر دارم در این زمینه متخصص می شوم. در طول سفرم با مترو معمولا بیکار نمی مانم. یا کتابی در دست می گیرم یا به موسیقی و زبان گوش می دهم. فکر کنم در طول این چند سال تا حالا نزدیک به ده بیست جلد کتاب را در مترو خوانده ام. گاهی که خیلی خسته باشم همین که روی صندلی می نشینم خوابم می برد و بعد خود به خود نزدیک ایستگاه مقصد بیدار می شوم. انصافا هم خواب در مترو می چسبد. تکان های واگن مترو مثل گهواره بچه هاست و آدم را به نرمی و با آرامش به خواب می برد! یکی از مسائل اخلاقی که بسیار در مترو با آن روبرو می شوم این است که جای خودم را به یک زن یا مرد مسن بدهم یا نه؟ وقتی خیلی خسته هستم و نای ایستادن ندارم همه اش با خودم کلنجار می روم که از جایم بلند شوم. گاهی در این منازعه اخلاقی وجدانم پیروز می شود و گاهی جسمم! پیاده شدن از مترو هم برای خودش آدابی دارد. من معمولا از همان دری پیاده می شوم که نزدیک خروجی پله برقی باشد. این طور بدون اینکه تنه بخورم و بین آدم های با عجله گیر کنم از پله ها بالا می روم و زودتر از بقیه هم از مترو خارج می شوم. مترو حالا بعد از ده سال به بخشی از زندگی من تبدیل شده است. اگر بخواهم بر حسب زمانی که در مکان های مختلف می گذرانم خانه هایم را الویت گذاری کنم، مترو می شود خانه سومم. خانه اول خانه پدری ام است و خانه دوم محل کارم. من هر روز، دو سه ساعت را در مترو می گذارنم و به این خانه عادت کرده ام. هر چند گاهی شلوغی جمعیت چنان خردم می کند که بر خودم بابت سوار شدن به مترو لعنت می فرستم. با این همه، هنوز اگر جایی بخواهم بروم مترو برایم در الویت است و قبل از هر چیز می پرسم تا بدانم نزدیک ترین ایستگاه مترو به محلی که می خواهم بروم کجاست. مطالب مرتبط: حال و هوای متروی تهران تفکر سیستمی در زندگی ایرانیان
  • حیران

با من رفیق باش ای آشنا، ای دوست!

پنجشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۰۷ ب.ظ
به آدم‌های دور و بر خود که خوب نگاه می‌کنم می‌توانم به سه دسته تقسیم‌شان کنم: آشنایان، دوستان و رفقایم. دسته‌ای هستند که بیشترین آدم‌های اطرافم را دربر می‌گیرد. با این آدم‌ها به ضرورت نیازهای آن‌ها و خودم در ارتباطم. این‌ها را آشنایانی می‌نامم که نیازهای اجتماعی بشر یا تقسیم کار جامعه آن‌ها را به من متصل می‌کند. بقال سر کوچه، نانوای محل، همسایه کناری آپارتمان، همکارانم و بسیاری دیگر از این دست آدم‌ها هستند. با این‌ها فقط سلامی دارم و علیکی. روابطمان با این دسته از آدم‌ها خشک و رسمی و محدود به مرزهای مشخص و معینی است. آن‌ها را واقعا نمی‌شناسم و آن‌ها هم مرا نمی‌شناسند. بعضی‌هایشان برایم رمز و رازی هستند که شاید هیچ وقت برملا نشوند. خویشان وقوم‌هایی هم که بنا بر نسبت‌های نسبی و سببی می‌شناسم‌شان در این دسته جا می‌گیرند. این‌ها هم کسانی هستند که انتخاب‌شان نکرده‌ام و فقط رشته‌ای از مناسبات خانوادگی مرا به آن‌ها وصل می‌کند.دسته دوم آدم‌هایی هستند که با آن‌ها ارتباط بیشتری دارم. بعضی‌هایشان دوستانی هستند که بنا بر یک یا چند اشتراک به هم پیوند خورده‌ایم. اینجا دیگر نیازهای آنان یا من مطرح نیست. اینان را بهتر از گروه قبلی می‌شناسم. ضرورتی ما را به هم گره نزده است. نوعی انتخاب و لذت از هم‌نشینی در ارتباط با آنان موج می‌زند. از آن‌ها می‌آموزم و دوست داشتم به آن‌ها نزدیک‌تر شوم. شاید اگر فرصتی بود اینان جزء دسته سوم به حساب می‌آمدند. اینان را دوستانم می‌نامم. دوستانی که زندگی را شیرین‌تر می‌کنند و به آن غنا و ارزش بیشتری می‌بخشند.دسته سوم را اما رفیق می‌نامم. کسانی که با آن‌ها به خود واقعی‌ام بسیار نزدیکم. بی اینکه ترس از عدم پذیرش و طرد شدن داشته باشم. چیزی را ندارم که از آن‌ها پنهان کنم. روحم در ارتباط با آن‌ها نقابی ندارد و عریان است. با آن‌ها همدل و همزبانم. هر وقت غصه در دلم خانه می‌کند سراغ آن‌ها می‌روم. بی هیچ خجالتی سفره دلم را پیش‌شان باز می‌کنم و در سایه مهربانی و همراهی‌شان آرام می‌گیرم. بعضی‌هاشان را به اندازه یک برادر ( یا شاید یک خواهر) دوست دارم. هر چند پیوند خونی بین‌مان برقرار نباشد. خودم را موظف می‌دانم که به وقت نیاز همراهشان باشم و تا حد ممکن کمک‌شان کنم. رفاقت را چیز ارزشمندی می‌دانم که باید مواظبش بود و حفظش کرد.دوست داشتم که در زندگی با همه‌ی آدم‌های اطرافم رابطه‌ای از نوع سوم می‌داشتم. اگر کاری برای کسی می‌کردم بنا بر رفاقت و دوستی بود و به همان نسبت هم دیگران به خاطر خودم کاری برایم انجام می‌دادند. پول و مقام و طبقه از ارتباطم با دیگران حذف می‌شد. اگر به کسی احترام می‌گذشتم یا سلام می‌کردم واقعا او را دوست می‌داشتم و از سر یک‌جور ضرورت اجتماعی یا رسم و رسوم با او در ارتباط نبودم. دوست می‌داشتم در جامعه‌ای می‌بودم که همه خود را خواهر یا برادر یکدیگر تصور می‌کردند و به غصه و گرفتاری و فقر دیگران بی‌اعتنا نبودند. آن موقع  چقدر حضور در جامعه و زندگی در آن دلنشین بود. جامعه‌ای که آدم‌ها آنقدر بزرگ شده ‌اند که فرا تر از یک وسیله به هم نگاه می‌کنند. نگاهی سرشار از انسانیت و نوع‌دستی ومهربانی...پ.ن: حتی خانواده‌ام هم می‌توانم در این دسته‌بندی جای دهم. من با مادرم رفیق هستم و با خواهرم دوست. با پدرم اما در بعضی مسائل به اندازه یک دوست راحت هستم. به همین نسبت هم همیشه دلم می‌خواست/می‌خواهد که همسر آینده‌ام قبل از همسر برایم رفیق بود/باشد.
  • حیران

حاجیان آمدند با تعظیم!

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۸ ق.ظ
هر سال عید قربان که نزدیک می شود، یاد شعری از ناصر خسرو می افتم. شعری که در آن شاعر به استقبال دوستی که از حج برگشته می رود و از او سوالاتی می پرسد. می پرسد تا بداند حج را چگونه به جای آورده است و به چه طریق و با چه نیتی اعمالش را انجام داده است. از احرام و طواف و رمی جمرات و وقوف بر عرفات و قربانی می پرسد. حاجی اما فقط گوش می دهد و سر تکان می دهد که نه. آخر هم ناصر خسرو تاسف می خورد به حالش و می گوید تو فقط رفته ای مکه را دیده ای و آمده ای. رنج سفر را به تن خریده ای و حجی به جای نیاورده ای. ناصر خسرو درست می گوید. آنچه قرار است از عبادات و فروع دین عاید آدمی شود، همان است که به اصل بازگردد. اصل در لغت به معنی ریشه است و فرع یعنی شاخه. ما به شاخه می آویزیم تا به ریشه برسیم. این را می توان به تمام فروع دیگر دین اعم از نماز و خمس و روزه هم تعمیم داد. نماز در ظاهر خم و راست شدن است و می تواند شبیه همان حرکاتی باشد که کسی در نرمش و ورزش صبحگاهی انجام می دهد. اصلش اما کرنش در برابر پروردگار و ایستادن در برابر اوست. روزه گرسنگی و تشنگی است و آدمی باید عاقل نباشد که به خودش در گرما و زیر آفتاب سختی بدهد. ریشه اش اما نوعی یادآوری و تمرین برای رهایی نفس از هوس ها و خواسته هایش است. به همین ترتیب هم فروع دیگر را می شود زیر ذره بین گذاشت و اصلشان را شناخت. امروز روز عرفه است و خواندن دعای عرفه سفارش شده است. فردا هم عید قربان است. این دو روز فرصت خوبی است برای آنکه یقه خودمان را بگیریم و بشویم مثل ناصر خسرو. از خودمان بپرسیم و ببینیم چقدر به آنچه واقعا از عبادات و فروع دین، قرار است برسیم، رسیده ایم. متن شعر ناصر خسرو: حاجیان آمدند با تعظیم                               شاکر از رحمتِ خدایِ رحیم جَسته از محنت و بلایِ حجاز                    رَسته از دوزخ و عذابِ الیمآمده سویِ مکّه از عرفات                         زده لبّیکِ عُمره از تنعیمیافته حجّ و کرده عمره تمام                      بازگشته به سویِ خانه سلیممن شدم ساعتی به استقبال                 پای کردم برون ز حدِّ گلیممر مرا در میانِ قافله بود                         دوستی مخلص و عزیز و کریمگفتم او را «بگو که چون رَستی               زین سفر کردنِ به رنج و به بیم؟ تا ز تو بازمانده ام جاوید                         فکرتم را ندامت است ندیمشاد گشتم بدان که کردی حج                چون تو کس نیست اندرین اقلیم بازگو تا چگونه داشته ای                       حرمتِ آن بزرگوار حریمچون همی خواستی گرفت اِحرام            چه نیت کردی اندر آن تحریم؟جمله بر خود حرام کرده بُدی                  هر چه مادونِ کردگارِ قدیم؟گفت«نی»گفتمش «زدی لبّیک               از سرِ علم و از سرِ تعظیممی شنیدی ندایِ حقّ و جواب               باز دادی چنانکه داد کلیم؟ گفت«نی»گفتمش « چو در عرفات          ایستادیّ و یافتی تقدیم  عارفِ حق شدیّ و منکرِ خویش              به تو از معرفت رسید نسیم؟گفت«نی» گفتمش «چو می گُشتی       گوسفند از پیِ یسیر و یتیمقربِ خود دیدی اوّل و کردی                     قتل و قربانِ نفسِ شومِ لئیم؟گفت«نی» گفتمش « چو می رفتی         در حرم همچو اهلِ کهف و رقیمایمن از شرِّ نفسِ خود بودی                    وز غمِ فُرقت و عذابِ جحیم؟گفت«نی» گفتمش« چو سنگِ جِمار        همی انداختی به دیوِ رجیماز خود انداختی برون یکسر                     همه عادات و فعل هایِ ذمیم؟گفت«نی» گفتمش چو گشتی تو             مطّلع بر مقامِ ابراهیمکردی از صدق و اعتقاد و یقین                  خویشیِ خویش را به حق تسلیم؟گفت«نی» گفتمش به وقتِ طواف             که دویدی به هَروَله چو ظَلیماز طوافِ همه ملایکتان                            یاد کردی به گِردِ عرشِ عظیم؟گفت«نی» گفتمش چو کردی سعی          از صفا سویِ مروه بر تقسیمدیدی اندر صفایِ خود کونین                     شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟گفت«نی» گفتمش چو گشتی باز            مانده از هجرِ کعبه بر دل ریمکردی آنجا به گور مر خود را                      همچنانی کنون که گشتی رمیم؟ گفت: از این باب هر چه گفتی تو              من ندانسته ام صحیح وسقیم گفتم ای دوست پس نکردی حج               نشدی در مقامِ محو مقیمرفته‌ای مکّه دیده آمده باز                        محنتِ بادیه خریده به سیمگر تو خواهی که حج کنی پس ازین           این چنین کن که کردمت تعلیم پ.ن: امروز اگر عرفه خواندید من را هم در دعایتان فراموش نکنید. مطالب مرتبط: نشانه قبولی روزه چیست؟ اخلاق در گرو دین
  • حیران
لحن مثبت مقامات دو کشور ایالات متحده آمریکا و ایران درباره یکدیگر، در اجلاس اخیر سازمان ملل، و مذاکره وزیران امور خارجه‌شان در حاشیه این اجلاس، در قالب مذاکره ایران و 1+5، واکنش‌ها و تحلیل‌های گوناگونی را در محافل داخلی و بین‌المللی در پی داشته است. چنین اتفاقاتی هر چند در حد مصاحبه‌ها و سخنان متفاوتی بوده است، تغییر اساسی در رویکرد دو کشور پس از گذشت حدود 30 سال است. تغییری که بی‌شک به مذاق برخی کشورهای خاورمیانه خوش نیامده است. کشورهایی که درآینده مانع از برداشتن گام‌های جدی برای حل اختلافات عمیق میان ایران و ایالات متحده آمریکا خواهند شد.  نظریه هانتینگتون در ارائه الگویی از نظام کنونی جهان، چارچوب خوبی برای فهم موانع منطقه‌ای بر سر رابطه ایران و آمریکا است. بر اساس این نظریه، نظام جهان پس از نظام «دو قطبی» جنگ سرد و نظام «چند قطبی» پس از آن، که دوران اوجش جنگ خلیج فارس بوده است، در حال گذار از  نظام «تک قطبی-چند قطبی» به سر می‌برد. در این نظام، یک ابرقدرت و چند قدرت عمده در هر منطقه وجود دارد. در این الگو ایالات متحده آمریکا با برتری در همه ابعاد، اعم از نظامی، اقتصادی و فناوری، ابرقدرت است و دارای امکانات و توانایی لازم برای حفاظت از منافع خود در سراسر دنیا است. در کنار این ابرقدرت در هر منطقه قدرت‌های عمده‌ای هستند که از نفوذ و تسلط کافی در منطقه خود برخوردارند. در سطح سوم از این الگو قدرت‌های درجه دوم منطقه‌ای واقعند که اغلب منافعشان با کشورهای درجه اول منطقه‌ای در تعارض است. بر اساس نظریه فوق، قدرت عمده در خاورمیانه ایران است و عربستان قدرت درجه دوم منطقه به شمار می‌آید. در این میان دو بازیگر دیگر منطقه قطر و رژیم صهیونیستی هستند. قطر در سال‌های اخیر به لطف ثروت بادآورده نفت، تلاش بسیاری برای دستیابی به جایگاه درجه دوم قدرت در خاورمیانه داشته است. رژیم صهیونیستی هم به دلیل ماهیت نامشروع خود در خاورمیانه همواره سعی در برهم زدن نظم خاورمیانه داشته است. کشورهای درجه دوم مثل عربستان و قطر با برقراری همکاری‌های استراتژیک با ابرقدرت، یعنی آمریکا، سعی در کاهش نفوذ قدرت عمده منطقه، ایران، دارند و همین عامل نزدیکی آمریکا، عربستان و قطر در دهه اخیر بوده است. از طرفی رژیم صهیونیستی با پناه گرفتن پشت قدرتی مثل آمریکا از تهدیدات نسبت به خود در منطقه خواهد کاست و  همزمان با حمایت از سیاست‌های نظامی و اقتصادی آمریکا علیه ایران، از افزایش قدرت ایران در منطقه و بالطبع استحکام محور شیعی مقاومت جلوگیری خواهد کرد. به نظر می‌رسد کشورهای عربی، که سعی در پذیرش و تقویت قدرت عربستان در نقش قدرت منطقه‌ای دارند، و رژیم صهیونیستی دو مانع جدی برای نزدیکی ایران و ایالات متحده باشند. آنچه در این میان مهم است، جایگاه یگانه ایران از نظر نفوذ سیاسی و فرهنگی در منطقه خاورمیانه است. جایگاهی که آمریکا را بر آن داشته است که به‌رغم کارشکنی‌های متحدان خود در منطقه آن را به رسمیت شناسد و سعی در بهره‌گیری از آن در جغرافیای سیاسی منطقه کند.پ.ن: نمی دانم چرا تعداد نظرات کم شده است. آیا مشکل از بلاگفای محترم است یا قالب یا پست ها؟!مطالب مرتبط:مذاکره با آمریکا: عقلانیت سیاسی دیرهنگامدر جستجوی نرمش قهرمانانهتحریمها: تسلیم نظام سیاسی یا به زانو در آوردن کشورآینده سیاسی خاورمیانه چگونه خواهد بود؟
  • حیران

اقتصاد در زندگی روزمره (اصل عرضه و تقاضا)

چهارشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۲، ۰۵:۳۰ ق.ظ
اسم اقتصاد که می‌آید بسیاری از ما یاد تئوری‌ها و نام‌های عجیب و غریبی می‌افتیم که در اخبار و روزنامه‌ها دیده و شنیده‌ایم. واقعیت اما این است که اقتصاد علم پول در آوردن و پول خرج کردن است. بر همین اساس ما هر روز امور اقتصادی را بارها انجام می‌دهیم و کارهایمان جزئی از نظام اقتصادی کشور را شکل می‌دهد. اینجا قصد دارم با همین نگاه به اقتصاد، کاربرد یکی از تئوری‌های مرسوم اقتصادی را در زندگی روزمره توضیح دهم. این تئوری به اصل عرضه-تقاضا (Supply-Demand) معروف است. بر اساس اصل عرضه و تقاضا، در یک بازار رقابتی قیمت نهایی یک کالا یا خدمت را میزان عرضه آن یا مقدار تقاضای مشتریان تعیین می‌کند. با توضیح این اصل اقتصادی، به نتایج ساده ولی کاربردی آن در زندگی می‌رسیم. منظور از بازار رقابتی بازاری است که در آن عوامل عرضه و تولید در انحصار فرد یا گروه خاصی نیست. در این شرایط قیمت نهایی یک کالا یا خدمت تابع سازوکارهای بازار است و هیچ از مشتریان یا فروشندگان نمی‌توانند در آن تاثیر قابل توجهی بگذارند. از همین جا می‌توان به مزیت خرید در بورس‌های موجود در هر شهر پی برد. این نوع بورس‌ها از نوع بازار رقابتی محسوب می‌شوند و در آن فروشندگان نمی‌توانند قیمت‌های بالا و دور از ذهن را روی کالاها بگذارند. خرید از این گونه مراکز با توجه به رقابت بازار به قیمت واقعی نزدیک‌تر است.در اصل عرضه و تقاضا، مفهومی به نام تعادل را زیاد استفاده می‌کنند. تعادل به این معنی است که عرضه و تقاضا با هم برابر است. در این صورت قیمت یک محصول یا خدمت ثابت می‌ماند و افت و خیز چندانی ندارد. یک مدل خاص از گوشی را در نظر بگیرید. اگر تعداد تقاضای آن مدل 10 گوشی در سال باشد و به همین مقدار هم تاجران گوشی به کشور وارد کنند، قیمت نهایی محصول به تعادل رسیده است. در این شرایط توان خرید مشتری  و انتظارش از قیمت یک محصول، با کشش عرضه‌ی آن و توقع فروشنده از سود یکی می‌شود و قیمت در یک مقدار بهینه ثابت می‌ماند.حال اگر تقاضا یا عرضه با هم برابر نباشد، قیمت دستخوش تغییر می‌شود. چنانچه اگر تقاضا برای کالایی بیشتر از عرضه آن باشد قیمت بالا می‌رود. در این صورت فروشندگان و تولیدکنندگان با درخواست بیشتری از یک کالا مواجه هستند و می‌توانند با سود بیشتر و بالتبع قیمت بالاتر جنس یا محصول خود را بفروشند. در زندگی روزمره از این اصل می‌توان به نفع خرید مناسب بهره برد. مثلاً در شروع یک فصل چون تقاضا برای خرید لباس‌های فصلی زیاد است، لباس‌ها گران‌تر از پایان فصل عرضه می‌شوند. به همین دلیل است که اکثر فروشندگان لباس در پایان فصل‌ها حراج می‌گذارند و قیمت‌ها را می‌شکنند. اگر خواستید کالاهای فصلی مثل لباس بخرید اواخر هر فصل بهترین زمان خرید است. به همین ترتیب وقتی یک مدل جدید گوشی وارد بازار می‌شود چون مشتری زیاد است گران‌تر است و به تدریج از قیمت ابتدایی آن کاسته می‌شود.حال اگر تقاضا برای یک کالا کمتر از عرضه‌ی آن باشد، قیمت‌ها کاهش می‌یابد. چرا که عرضه‌کنندگان کالای خود را به اندازه کافی نمی‌فروشند و حاضرند با قیمت کمتر آن را به پول تبدیل کنند. با بهره از این اصل، وقتی در یک پاساژ یا بورس هستید مغازه‌های طبقه همکف یا مغازه‌های بسیار شلوغ را رها کنید. اگر سری به طبقات زیرزمین یا طبقات بالایی بزنید، با قیمت‌های کمتری مواجه می‌شوید. به این علت که آن‌ها مشتری کمتری دارند و باید شب با دست پر پول به خانه برگردند. پس حاضرند بیشتر با شما راه بیایند و جنس‌ها را ارزان‌تر حساب کنند. در این جور مغازه‌ها بیشتر هم می‌توانید چانه بزنید و تخفیف بیشتری بگیرید.به همین نسبت، با استفاده از اصل عرضه و تقاضا می‌توان خریدهای مناسبی داشت. کافی است به یاد داشته باشید که قیمت یک کالا تابعی از  مقدار کالای عرضه‌شده در بازار و درخواست مشتریان برای خرید آن است. با به یاد داشتن همین نکته ساده می‌توانید در زمان مناسب کالایی را با قیمت خوبی بخرید و از دانستن و به کار بردن یک اصل اقتصادی خشنود باشید.
  • حیران