در حیرت

امروز روز عَرس است: سالروز وفات مولانا جلال الدین محمد بلخی. مولانا زندگی معنوی پر فراز و نشیبی داشت و در طی سال ها از یک فقیه عابد و به قولِ خودش سجاده نشین به عارفی اهل سماع و رقص تبدیل شد. زاهد بودم ترانه گویم کردیسرحلقه ی بزم و باده جویم کردیسجاده نشین با وقاری بودمبازیچه ی کودکان کویم کردی در نتیجه این تحولات او از دانشمندی اهل نظر به عارفی اهل دل تغییر یافت و شور و شدایی خود را در آثارش برای آیندگان به جای گذارد. در دنیای امروز هم اندیشه های مولانا گسترش یافته و مورد استقبال هنردوستان واندیشه ورزان قرار گرفته است. شاید یکی از علت های محبوبیت مولانا در دنیای مدرن، نگاه وجودی و انسانگرای او به زندگی و آدمیان باشد. نگاهی که در برهوت معنویت در غرب، طرفدارارن بسیار و تشنگان فراوانی دارد. علت دیگرش شاید همان است که مولانا ،در شکایتش از مردم، درابتدای مثنوی گفته است. هر کس به ظن خود یار و مونس او شده است و کسی حرف و پیام حقیقی اش را در نیافته است. هر کسی از ظن خود شد یار من                    از درون من نجست اسرار من هر چه هست، اکنون مولانا شهرتی جهانی دارد و از مدونا، خواننده زن آمریکایی، تا روحانی شیعه ای، مثل علامه جعفری، از آن در جهت اهداف خود بهره برداری می کنند. همین باعث شده است اندیشه و شعر مولانا ابعادی جهانی بیابد و  یونسکو سال 2007 را در تقویم فرهنگی دنیا به نام سال مولانا ثبت کند. ما ایرانیان اما چقدر مولانا را می شناسیم و از او آموخته ایم؟ در کتابخانه هایمان چند نسخه از آثار او است؟ به نظرم مولانا در کشور هم زبان و هم فرهنگ خود آنچنان که باید شناخته شده نیست و از آموزه هایش در زندگی عادی آنطور که شایسته است خبری نیست. شاید این هم یکی دیگر از غفلت های فرهنگی ما ایرانیان باشد که از اندیشه های بومی و برخاسته از فرهنگ خود بی خبریم و قدرش را نمی دانیم. مولانا 740 سال پیش، در چنین روزی، رخت خود را از ورطه‌ی این دنیا بیرون کشید و به ابدیت پیوست. امروز را از آن جهت روز عرس نامیده اند، که او روز مرگش را روز عروسی و وصال خود می دانست. مرگ ما هست عروسی ابد                                   سر آن چیست هو الله احدمولانا هنگامی که در بستر بیماری لحظات آخر عمرش را می گذارند، غزل زیر را خطاب به فرزندش سروده است. گویی در این لحظات پسرش آشفته بوده و تلاش می کرده است پدر را از درد برهد و او را از مرگ نجات دهد. در این ابیات مولانا به پسرش دلداری می دهد و خود را رهسپار کوی عشق می داند. گویی آنجا کسی یا پیری در انتظارش است و خود مطمئن است که با دستانی پر از عشق این راه را طی خواهد کرد و به این طریق اژدهای راه مخوفی که در پیش دارد رام و تحت اراده‌ی اوست. رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن                ترک من خراب شبگرد مبتلا کن          ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها             خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی                   بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده                 بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن         خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا        بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن       بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد                 ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن        دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد            پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن            در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم        با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن   گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد       از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنر فزایی         تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کندانلود غزل «رو سر بنه به بالین»با صدای استاد محمد رضا شجریانبا صدای استاد شهرام ناظری
  • حیران

ریشه یابی توهین ایرانیان به مسی و لیما

شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۴۵ ق.ظ
بعد از قرعه‌کشی جام جهانی 2014 و همگروهی تیم ملی ایران با آرژانتین، دو واکنش مرتبط با هم از سوی عده‌ای از ایرانیان در فضای مجازی بروز کرد. اولی مربوط می‌شد به «لیونل مسی» نابغه فوتبال دنیا و مهاجم آرژانتین و دومی هم به «فرناندو لیما»، مجری بزریلی مراسم قرعه کشی. ماجرا از این قرار بود که بلافاصله پس از قرعه‌کشی، تعداد زیادی از ایرانیان به فیس‌بوک سر زدند و صفحات شخصی این دو نفر را پر کردند از نظرات فارسی و انگلیسی. به طوری که در دو روز تعداد نزدیک به 40 هزار نفر در صفحه فیس‌بوک مسی نظر گذاشتند و در تمام پست‌های اخیر صفحه‌ی فرناندو لیما چیزی جز نظرات ایرانیان به چشم نمی‌خورد. در این بین، آنچه مایه تعجب و تأسف همگان ‌شد محتوای این نظرات بود که اکثراً حاوی توهین، ناسزا، و جملات نامؤدبانه بود. هر چند پس از رسانه‌ای شدن این اتفاق ایرانیان زیادی به صفحه فیس‌بوک این دو سر زدند و به بیان‌های مختلف از آن‌ها عذر خواستند و دلجویی کردند، تعداد زیاد نظرات توهین‌آمیز را، آن هم از جانب قشر جوان و آشنا به فناوری، نمی‌توان نادیده گرفت. هنوز هم پس از گذشت یک هفته از آن مراسم و پیامد‌هایش، بحث درباره‌ی توهین و ناسزاگویی دسته‌جمعی و هماهنگ برخی از مردم در رسانه‌ها ادامه دارد. به راستی چرا چنین اتفاقی رخ داده است؟ آیا این اتفاق، پدیده‌ای گذرا و ناشی از احساسات عده‌ای جوان بوده است یا ممکن است پدیده‌ای اجتماعی بوده باشد که باز هم تکرار شود؟ عده‌ای در تحلیل این پدیده برچسب اراذل را به افرادی زدند که در فیس‌بوک نظرات توهین‌آمیز نوشتند و به این طریق آسان‌ترین راه را برای تحلیل ماجرا پیدا کردند. به عقیده نویسنده اما، این افراد از جنس همان مردمی هستند که هر روز در کوچه و بازار با آن‌ها مواجه می‌شویم. همان مردمی که در استادیوم‌ها فحش‌های آبدار نثار داور و مربی و بازیکن می‌کنند. همان مردمی که در هنگام رانندگی بر سر مسائلی کوچک مرافعه راه می‌اندازند و یقه‌ی هم را می‌گیرند. همان آدم‌های معمولی که با حرکاتی ناگهانی و بی‌اراده، خبرساز صفحات حوادث روزنامه‌ها می‌شوند. تمام این پدیده‌ها شکل‌های متفاوت بروز روحیه‌ای است که در سال‌های اخیر در میان مردم عادی تقویت شده و اکنون گستردگی به ابعاد مسئله‌ای اجتماعی یافته است. روحیه‌ی «پرخاشگری» که در استادیوم‌ها، کوچه و خیابان‌ها، و فیس‌بوک همه جا حضور دارد و فقط شکل بروز و ظهورش متفاوت است. این روحیه چنان در میان ایرانیان جا خوش کرده است که در بسیاری از مسائل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ورزشی می‌توانیم ردپای ان را ببینیم. پرخاشگری اما در کجا ریشه دارد؟ در روانشناسی اجتماعی در پاسخ به این سوال فرضیه‌ای را پیش می‌کشند به نام ناکامی-پرخاشگری. بر اساس این فرضیه «وقتی راه دستیابی به هدفی بسته باشد پرخاشگری در افراد تقویت می‌شود و آنان انگیزه‌ای برای آسیب‌رسانی به شی یا شخص ناکام‌کننده پیدا می‌کنند. گاهی که ناکامی خاستگاهی مبهم و ناملموس داشته باشد، افراد به دنبال محملی برای ابزار خشم خود برمی‌آیند تا هیجان منفی خود را نثار آن کنند .» به سخن دیگر، افرادِ ناکام سعی می‌کنند احساس منفی حاصل از نرسیدن به خواسته‌های خود را متوجه بیرون کنند و آدم‌های اطراف یا عوامل محیطی را آماج خشم و عصبانیت خود قرار دهند. از این منظر می‌توان واکنش عده‌ای از مردم را نسبت به خانم مجری مراسم قرعه‌کشی فهم کرد. برای این عده از مردم، تماشای مراسم قرعه‌کشی بسیار مهم بوده است و تنها امکان تماشای آن را از رسانه‌ی ملی داشته‌اند. وقتی بر اساس آئین‌نامه صداوسیما و نوع لباس مجری از دیدن آن محروم شده‌اند، خانم مجری را هدف ناراحتی و خشم ناشی از محرومیت خود قرار داده‌اند. آنان با استفاده از شبکه‌های مجازی راهی آسان برای ابراز خشم خود پیدا کرده‌اند و در اقدامی دسته‌جمعی صفحه فرناندو لیما را پر از کلمات و جملات توهین‌آمیز کرده‌اند. توهین به مسی را هم از همین زاویه می‌توان تحلیل کرد. ایرانیان به فوتبال علاقه‌ ویژه‌ای دارند و نسبت به رویدادهای آن حساس هستند. چنانچه برای عده‌ی زیادی از مردم، فوتبال، چه در قالب تیم ملی و چه در قالب تیم‌های باشگاهی، جزئی از هویت آنان به حساب می‌آید. آنان دوست دارند تیم ملی فوتبال کشورشان نه تنها در آسیا بلکه در جهان بدرخشد و جزء برترین تیم‌های دنیا باشد. چرا که به این طریق احساس افتخار می‌کنند و به خود می‌بالند. در واقعیت اما، تیم ملی ایران تنها یکی از بهترین تیم‌های آسیایی است و در سطح بین‌المللی حرفی برای گفتن ندارد. همگروهی ایران با تیم قدرتمندی مثل آرژانتین این تضاد را در بین فوتبال‌دوستان پررنگ‌تر کرده است و احساس تلخ ناکامی را در آنان برانگیخته است. آن‌ها از یک طرف خواهان پیروزی ایران در برابر آرژانتین هستند و از طرف دیگر می‌دانند این پیروزی ناممکن یا بسیار سخت است. چنین احساسی از ناکامی به پرخاشگری در برابر بهترین بازیکن این تیم، لیونل مسی، منجر شده است. آن عده که در صفحه مسی، نظرات توهین‌آمیز گذاشته‌اند هیجان تلخ حاصل از شکست محتمل تیم ملی ایران را بروز داده‌اند و به این طریق از تلخی آن کاسته‌اند. نکته‌ی دیگری که در این بین مهم است شدت واکنش ایرانیان به چنین ناکامی‌هایی است. ممکن است در کشورهای دیگر هم اتفاقاتی مثل باخت تیم ملی فوتبال یا ندیدن مراسمی مهم رخ دهد، اما واکنش مردم در قبال آن این قدر شدید نیست. در اینجا باید به یافته‌ی دیگری در فرضیه‌ی ناکامی-پرخاشگری اشاره کرد. بر اساس این نظریه، پرخاشگری خاصیت جابه‌جایی دارد. به این معنی که اگر شما در شغل خود موفق نباشید و در معرض انتقاد رئیس و همکاران خود باشید، احساس ناکامی می‌کنید و خشم ناشی از آن را در زندگی شخصی‌تان هم دخالت خواهید داد. اگر بخواهیم این یافته را درباره تحلیل رفتار عده‌ای از مردم به کار بریم باید بگوییم کسانی که در زندگی شخصی، تحصیلی یا شغلی‌شان ناکام باشند بیشتر احتمال دارد که در برابر اتفاقات جزئی واکنش‌های پرخاشگرانه شدید نشان دهند. به عبارت دیگر، ناکامی در عرصه‌های دیگر زندگی به پرخاش در مسائل جزئی منجر می‌شود و شدت واکنش‌ها را افزایش می‌دهد. پس شاید قابل فهم باشد که چرا جوانان ایرانی این چنین منسجم در فیس‌بوک ظاهر شده‌اند. آنان از مجموع شرایط و زندگی خود راضی نیستند و این نارضایتی در اتفاقی مثل قرعه‌کشی جام جهانی جهت می‌یابد و با شدت بروز می‌یابد. به همین ترتیب، می‌توان بسیاری از پرخاشگری‌های جامعه‌ی ایرانی را، در شکل‌های متفاوتش، شناخت و توجیه کرد. آنچه پس از قرعه‌کشی جام جهانی برزیل رخ داد تنها یکی از شکل‌های بروز پرخاشگری از جانب ایرانیان بود. اینترنت و شبکه‌ی مجازیِ مثل فیس‌بوک محملی شد تا این خشم به آسانی ظاهر شود و در رسانه‌ها و در میان مردم عادی مورد توجه قرار گیرد. راه جلوگیری از تکرار چنین اتفاقاتی ایجاد محدودیت بیشتر در دسترسی به شبکه‌های مجازی یا برچسب زنی به کاربران فیس‌بوک نیست. باید ریشه‌های عمیق‌ پرخاشگری را، در میان مردم و جوانان، شناخت و سعی در پیش‌بینی زمینه‌های ایجاد و نحوه بروزش کرد. این بار پرخاشگری عده‌ای از ایرانیان تنها بروزی مجازی یافت و باید نگران و دلواپس زمانی بود که زنجیره ناکامی-پرخاشگری در دنیای واقعی بروز یابد و به خسارت‌ها و پیامدهای بدتری بیانجامد.
  • حیران
هفته‌ی پیش در خبرها خواندم که کشور آذربایجان موفق شده است بازی چوگان را به نام خود در نشست سالیانه میراث معنوی ثبت کند. پیش از این درباره سه تار هم خبر مشابهی را شنیده بودم. چوگان وسه تار هر دو به جای مانده از حوزه فرهنگ ایرانی است که بین ایران و چند کشور دیگر مثل ترکیه، آذربایجان، افغانستان و تاجیکستان مشترک است. این بار هم ایران دیر جنبید و یکی از این کشورها توانست جزئی از فرهنگ ایرانی را به طور انحصاری به نام خود ثبت کند. شاید در بین تمام این کشورها، کشوری محق‌تر از ایران برای ثبت آثار معنوی و میراث ناملموس فرهنگ ایرانی به نام خود نباشد. اما چرا نه مسئولان و نه مردم ایران دغدغه‌ی حفظ و ترویج این فرهنگ را ندارند؟ چرا اقدامات حقوقی برای ثبت مالکیت معنوی داشته‌های فرهنگی از نظر مردم و مسئولان جزء الویت‌های عرصه فرهنگ کشور نیست؟ چرا خبرهایی مانند خبر هفته پیش درباره پیش‌دستی آذربایجان به مطالبه مردم و واکنش عمومی آنان منجر نمی‌شود؟ در این نوشته قصد دارم در دو لایه اقتصادی و فرهنگی ریشه بی‌توجهی و غفلت مسئولان دولتی و مردم را در برابر اجزاء زنده‌ی فرهنگ ایرانی واکاوی کنم.در سطح دولتی مهمترین علت بی‌توجهی مسئولان به آثار فرهنگی و به طور خاص به میراث فرهنگ ایرانی بی‌نیازی دولت به نتایج تجاری و اقتصادی ناشی از بهره‌برداری از آثار فرهنگی است. کشورهایی مثل ترکیه سال‌هاست که پی به اهمیت اقتصاد گردشگری برده‌اند و سعی کرده‌اند با استفاده از آثار فرهنگی و تاریخی، گردشگری را در کشور خود رونق بخشند. ایران اما با اقتصادی متکی به نفت، خود را بی‌نیاز از در آمدزایی از گردشگری دانسته است و به همان اندازه در ترویج گردشگری و برنامه‌ریزی برای رونق آن کوتاهی کرده است. اکنون کشوری مانند آذربایجان نیز پا جای پای همسایه‌ی ترک‌زبان خود گذاشته است و درصدد است از عناصر فرهنگی خود در جهت درآمدزایی و گسترش گردشگری استفاده کند. دور از ذهن نیست که در آینده‌ای نه چندان دور کشور آذربایجان مسابقات بین‌المللی چوگان را برگزار کند و همان محملی برای جذب هزاران گردشگر از اقصی نقاط دنیا به این کشور شود. اقداماتی مثل ثبت آثار ناملموس فرهنگی اولین قدم‌ها از دورخیز این کشور برای بهره‌گیری از ظرفیت‌های فرهنگی خود در جهت درآمدزایی است. در این میان اما نفت برای اقتصاد ایران چونان ماده مخدری بوده است که آن را تنبل و کرخت کرده است و اهمیت بهره‌گیری از سایر سرمایه‌های ملی و فرهنگی را، در جهت رونق اقتصادی، پیش چشم دولت کمرنگ کرده است. تا وقتی نگاه به درآمدزایی و ایجاد شغل در کشور نگاهی کوتاه مدت با تکیه به نفت باشد، نه تنها دولت تلاشی برای توسعه گردشگری نخواهد کرد، میراث فرهنگ ایرانی هم مورد بی‌مهری سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان قرار خواهد گرفت.در سطح فرهنگی اما بی‌اعتنایی مردم به ثبت و حفظ میراث فرهنگی ریشه‌های عمیق‌تری دارد. در ایران نگاه مردم به آثار فرهنگی به همان اندازه کمرنگ است که هویت ایرانی دستخوش تلاطم و ناهماهنگی است. به سخن دیگر، ایرانیان سال‌هاست در فهم هویت خود  دچار فراز و فرود هستند و نمی‌توانند نسبتی پایدار میان عناصر و میراث فرهنگی از یک طرف و هویت جمعی خود از طرف دیگر برقرار کنند. نمونه‌هایی از چنین بحران هویتی را در زیاده‌روی عده‌ای از مردم ایران در برجسته‌سازی افتحارات ایران باستان و بی‌انصافی عده‌ای دیگر در نادیده انگاشتن اهمیت تمدن باستانی ایران می‌توان دید. چنین نابسامانی‌هایی موجب شده است میراث فرهنگی  و عناصر ناملموس آن در پیش چشم ایرانیان یا به طور اغراق‌آمیزی مهم باشد یا یکسره کم‌اهمیت و بی‌ارزش شمرده شود. به این ترتیب، ایرانیان یا در گرداب گذشته‌گرایی و افتخار به آنچه از دست رفته است غرق شده‌اند یا از میراث فرهنگی خود بریده‌اند و از فرهنگ خود جز کژی و ناراستی نمی‌بینند. هر دو این نگاه‌ها عاری از واقع‌گرایی هستند و به فراموشی آنچه داریم و بی‌توجهی به حفظ داشته‌های فرهنگی‌مان منجر شده است.این در حالی است که کشورهای کوچک همسایه که گاه قدمتی کمتر از یک قرن دارند به دنبال کسب هویت برای خود از طریق الحاق عناصر فرهنگی به آن هستند. آنان کوچکترین جزئی از میراث خود را در چنگ می‌گیرند و تلاش می‌کنند با ثبت آن به نام خود، داشته‌هایشان را حفظ کنند و هویت خود را غنی‌تر سازند. ایرانیان اما از آنچه دارند غافلند و دغدغه‌ای جمعی برای شناخت فرهنگ خود و دفاع از اجزاء آن در برابر ادعاهای دیگران ندارند. نتیجه‌ی این تفاوت در نسبت میان هویت مردم و اجزاء فرهنگ آن، تکاپوی همسایگان برای حفظ مؤلفه‌های فرهنگی خود و انفعال و بحث‌های بی‌حاصل میان ایرانیان برای ارزش‌گذاری بر عناصر فرهنگی خود شده است. تا وقتی میان مردم هویتی منسجم متشکل از اجزاء فرهنگی فراگیری شکل نگیرد، به میراث فرهنگی آنچنان که باید توجه نمی‌شود و مردم دغدغه و خواسته عمومی برای حفظ آن‌ها نخواهند داشت.در این میان آگاهی فرهیختگان و نخبگان به هر دو این عوامل و گوشزد آن‌ها به مردم و مسئولان تنها راه پیشگیری از تکرار رویدادهایی است که به زیان فرهنگ ایران در مجامع فرهنگی دنیا رخ داده است. باید مردم و مسئولان بدانند که میراث فرهنگی همپایه‌ی نفت سرمایه‌ای ملی و ارزشمند است و اگر از آن در جهت رونق اقتصادی بهره‌برداری شود چرخ‌های اقتصاد و توسعه با سرعت بیشتری به گردش در می‌آید. از طرف دیگر، آشنایی مردم با عناصر فرهنگ ایرانی و آگاهی آنان از اهمیت آثار ناملموس در همبستگی و هویت ملی می‌تواند مقدمه‌ای برای مطالبه آنان از مسئولان ملی و محلی برای ارج نهادن به میراث فرهنگی باشد. در چنین شرایطی خبرِ عدم موفقیت فرهنگی ایران در در مجمعی بین‌المللی و موفقیت کشور همسایه در ثبت اثری مشترک به نام خود می‌تواند به اندازه خبر گروه‌بندی تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی مهم باشد و تأسف و واکنش عمومی را در پی داشته باشد. آن زمان است که برد ایران در عرصه فرهنگ هم اهمیت و شیرینی به اندازه برد در مسابقات ورزشی خواهد داشت و مردم به آنچه در فرهنگ خود دارند می‌بالند و از نمایش آن به جهانیان احساس غرور می‌کنند.مطالب مرتبطغرور ملی از نظر شوپنهاورایران، سرزمینی کهن
  • حیران

رستگاری بر «لبه تیغ»

جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۲۱ ب.ظ
مدتی است که رمان «لبه تیغ» از سامرست موام را به دست گرفته‌ام. کتاب درباره جوانی آمریکایی به اسم لاری است که یک سال  است از جنگ جهانی در اروپا برگشته و هنوز عاطل و باطل است، بدون اینکه کاری داشته باشد و دنبال پیدا کردن شغلی باشد. لاری با دختری به نام ایزابل نامزد است و این دو قرار است به زودی ازدواج کنند. ایزابل و خانواده اش اصرار دارند که لاری حتماً قبل از ازدواج شغلی آبرومند با درآمدی کافی پیدا کند. لاری اما زیر بار نمی‌رود و در برابر سوالات و کنجکاوی آن‌ها درباره آینده فقط می‌گوید:"می خواهم ول بگردم."لاری اما با پرسش‌ها و فکرهایی مبهم و عمیق رودرو است و در تلاش است قبل از اینکه درگیر زندگی و امرار معاش و زندگی متأهلی شود، پاسخ آن‌ها را بیابد. به همین منظور حتی شهرش، شیکاگو، را رها می‌کند و دو سالی را به پاریس می‌رود تا به قول خودش زندگی با شکوه روح را پی گیرد و بداند چه می‌خواهد و چه باید کند.موضوع این رمان و کشمکش‌های شخصیت اول آن، لاری، با زندگی عادی و انتظارت دیگران و فکرهای خودش برایم آشنا و ملموس است. حتی با لاری پیوستگی و نزدیکی روحی زیادی احساس می‌کنم. یادم می‌آید وقتی تازه دانشگاه را در مقطع ارشد تمام کرده بودم، جایی پاره وقت مشغول به کار بودم. با حدود 150 ساعت کار، درآمد مختصر و کافی داشتم و بقیه وقت‌هایم را کتاب می‌خواندم، به سفر و کوه می‌رفتم و فیلم می‌دیدم و با دوستان به بحث و گفتگو می‌نشستم. مدت این دوره چیزی نزدیک به 6 ماه طول کشید و در طی این 6 ماه، با آدم‌های متفاوت بسیاری آشنا شدم، جاهای دیدنی زیادی رفتم و بسیار آموختم. هر چه همکاران و خانواده‌ام اصرار می‌کردند که تمام وقت شوم من مقاومت میکردم و می‌گفتم به همان اندازه که نیاز دارم درمی‌آورم و به حقوق و مزایای بیشتری نیاز ندارم. آن زمان قصدم این بود که تا می‌‌توانم از زندگی‌ام لذت ببرم و با استفاده از فرصتی که دست داده است تجربه‌های متفاوتی را از سر بگذارنم و چیزهای زیادی بیاموزم.آنقدر بی‌توجهی من به این توصیه‌ها و اصرارها ادامه پیدا کرد که مدیرمان به طور تلویحی تهدیدم کرد که اگر تمام وقت نشوم نیروی جدید می‌گیرد و همکارانم گوش به زنگم کردند که این حرف یعنی کم‌کم کارت را از دست خواهی داد و کسی می‌آید و جایت را می‌گیرد. آن موقع درست مثل لاری بر سر دو راهی زندگی قرار گرفته بودم. یک راه زندگی سرشار و متفاوتی بود که از نظر دیگران لاقیدی و بی‌مسئولتی ام را نشان می‌داد. راه دیگر یک زندگی معمولی و مسیر عادی شغلی و حرفه‌ای بود، زندگی مثل بقیه مردم. من اما به اندازه لاری اعتماد به نفس و توان ایستادگی در برابر فشارهای نگاه مردم را نداشتم که آن راه متفاوت را برگزینم. از همین رو، مثل دیگران راهی را انتخاب کردم که باید می‌کردم و شدم کارشناس یک اداره با نامی پرطمطراق و خالی از بهره‌وری و نتیجه.حالا با لاری که آشنا شده‌ام گویی دارم عواقبِ حالتی را می‌بینم که اگر آن یکی راه را انتخاب می‌کردم، با آن‌ها‌ مواجه می‌شدم. لاری غرق در زندگی فکری و لذت آموختن است. حتی نامزدی‌اش را هم به پای راهی که انتخابش کرده است، به هم زد و مسیر متفاوت زندگی‌اش را به زندگی مشترک و ازدواج ترجیح داد. البته او درآمد مختصری از سرمایه‌گذاری‌ پدرش دارد و به قول خودش با همان درآمد زندگی‌ای را که مناسبش است خواهد داشت.این رمان و داستانش همه فکر و ذهن مرا در این چند روز مشغول کرده است. همه‌اش به این فکر می‌کنم که چقدر در راه یک زندگی معمولی و ساکن و قابل پیش‌بینی جلو رفته‌ام و چقدر نسبت به زمانی که آرمان‌گرا و جسور بودم تغییر کرده‌ام. کاش میتوانستم با لاری به دردودل بنشینم و از او درباره زندگی یکنواخت و راکد خودم بگویم. شاید هم می‌توانستم او را در راهی که برگزیده تشویق کنم و به او انرژی و انگیزه بیشتری برای ادامه راه بدهم. لاری و زندگی‌اش حالا نسخه‌ای از راهی است که می‌توانستم من هم آن را انتخاب کنم و آن را در پیش نگرفتم. فقط امیدوارم لاری، با جدیت و کوشش، راهی را که در پیش گرفته است ادامه دهد و از آن به نتایج دلخواه و آرزوهای خود برسد. دیدن موفقیت قهرمانی که ممکن بود روزی خودم نقشش را داشته باشم به همان اندازه که تلخ است شیرین و لذت بخش هم هست.پ.ن: عنوان این پست را از جمله اول رمان انتخاب کرده ام. آن جمله این بود: راه رفتن بر لبه تیغ دشوار است، همان طور که دانایان گویند راه رستگاری دشوار است.مطالب مرتبط:بطالت کار و مرارت زندگیحواست را جمع کن دیگر
  • حیران
این روزها چاپ مقاله‌ی انگلیسی در مجلات علمی، در دانشگاه‌های ایران بسیار مُد شده است. چنانچه سواد دانشجو یا استاد را به تعداد مقالاتی که در رزومه‌اش دارد می‌سنجند و در دانشگاه آنان که مقالات بیشتری دارند از اعتبار علمی بیشتری هم برخوردارند. علاوه بر جو غالب در میان اهالی علم، قوانین و آئین نامه‌های دانشگاه‌ها هم طوری تدوین شده‌اند که دانشجویان دکترا مجبور به چاپ مقاله در مجلات علمی هستند و اساتید به ازای تعداد مقالاتی که دارند ارتقاء می‌گیرند. هر چند ممکن است در ایران در این‌باره تأکید بیش از اندازه‌ای شده باشد، چاپ مقاله یکی از مراحل مهم و اساسی در نشر یافته‌های علمی و گسترش مرزهای دانش است. وقتی مقاله‌ای در مجله‌ای بین‌المللی چاپ شود، دانشجویان و دانشمندان در سراسر جهان از نتایج و یافته های آن بهره ‌می‌برند و به این طریق می‌توانند قدم‌های بعدی را محکم‌تر در راه توسعه‌ی آن رشته علمی  بردارند.همه اینها را گفتم تا به اهمیت چاپ مقاله‌ی علمی و گستردگی دغدغه‌ی آن در ایران اشاره کرده باشم و از این رهگذر بخواهم تجربیات خودم را در نوشتن یک مقاله انگلیسی در مجله‌ای ISI بیان کنم. تجربیاتی که اینجا بیان می کنم در راه چاپ مقاله‌ای در رشته بیوتکنولوژی (زیست‌فناوری) به دست آمده است. اگر چه رشته و موضوع یک مقاله در نحوه‌ی نگارش آن بی تأثیر نیست، جنس مقاله‌های علمی مشترکاتی دارد که می توان بر اساس آن‌ها توصیه های مفیدی برای نگارش مقاله در همه‌ی رشته‌ها و روش های تحقیق کرد. توصیه‌ها و تجاربی که اینجا ذکر می کنم به ترتیب مراحلی است که در نگارش یک مقاله پیش می‌آید و می توان آن‌ها را بنا بر نیاز در هر مرحله‌ای از نگارش مقاله به کار برد.قدم اول: چگونه مقاله انگلیسی را در بیاورم؟برای نوشتن مقاله انگلیسی دو راه عمده وجود دارد: یک راه این است که شما از پایان‌نامه یا مجموع مطالبی که دارید یک مقاله فارسی تهیه کنید و سپس آن را به انگلیسی ترجمه کنید. با اینکه این راه کمی سخت است، مبنای درست‌تری دارد. در واقع چون شما مطالب را به زبان خودتان نوشته‌اید، کمتر از ساختار مقالات دیگر تأثیر گرفته‌اید و مقاله نهایی پربار و دست اول از آب در می‌آید. برای ترجمه مقاله به انگلیسی هم بهترین کار خواندن تعداد زیادی مقاله با موضوع مرتبط و استفاده از ساختارها  و لغات خاص آن رشته است. می‌توانید کار ترجمه را به دارالترجمه‌ها هم بسپارید. هر چند معمولاً حاصل کار این موسسات کیفیت خوبی ندارد. چرا که مترجمان با اصطلاحات تخصصی آشنا نیستند و مقاله نهایی شبیه مطلبی عمومی در زبان انگلیسی می‌شود. اگر می‌خواهید کسی کار ترجمه را انجام دهد حداقل کار را به دست کسی بسپارید که رشته تخصصی‌اش همان رشته باشد و از لغات ویژه رشته‌ی شما مطلع باشد. راه دوم برای نوشتن مقاله استفاده از چند مقاله‌ی پایه است. در این روش شما مستقیماً از ساختارهای یکی دو مقاله استفاده می کنید و داده‌ها و یافته‌هایتان را در آن قالب جای می‌دهید. این کار آسان‌تر است، اما تازگی و غنای مقاله را کمتر می‌کند. برای اینکه شباهت جملات و عبارات مقالات اصلی را کم کنید می‌توانید ساختارهای گرامری آن را تغییر دهید. مثلا معلوم و مجهول را عوض کنید. استفاده از کلمات مترادف هم راه خوبی برای تغییر جملات است.  این روزها دیکشنری‌ها و فرهنگ‌های دو زبانه‌ی زیادی هست که در آن‌ها می‌توان لغات مترادف و متضاد را پیدا کرد. برای آنکه مقاله نهایی، در پایان هر دو روش، از لحاظ زبانی درست و بدون ایراد باشد می‌توانید آن را برای ویرایش انگلیسی به یکی از موسسات معتبر ویرایش بدهید. این موسسات، ویرایش زبانی مقاله را به کسانی می سپارند که زبان مادری‌شان انگلیسی است و بنا بر درخواست شما تأییدیه ویرایش (Certification Letter) هم صادر می‌کنند. تأییدیه ویرایش اگر معتبر باشد در چاپ مقاله تأثیر بسیار خوبی دارد و نظر داوران را برای پذیرش آن مثبت‌تر می‌کند.قدم دوم: مقاله را در کدام مجله‌ علمی چاپ کنم؟امروزه برای رتبه‌بندی مجلات علمی، معیاری به نام ضریب تأثیر یا impact factor  وجود دارد. این معیار بر اساس متوسط تعداد ارجاع‌هایی است که به مقالات آن مجله شده است و نشانی از اهمیت نسبی آن مجله در رشته علمی‌اش است. طبیعتاً هر کسی دوست دارد مقاله‌اش در بهترین مجله علمی، که بیشترین ضریب تأثیر را دارد، چاپ شود. اما این بلندپروازی باید متناسب با محتوای مقاله، سطح علمی آن و از همه مهمتر احتمال پذیرش آن برای چاپ باشد. بهترین فرد برای بررسی این متغیرها، استاد راهنمای مقاله و نویسنده آن است. برای دست یافتن به یک تخمین از احتمال چاپ مقاله می‌توان مقاله‌های مشابه در مجلات مختلف را بررسی و سطح آن‌ها را مقایسه کرد. توصیه من در اینباره این است که مقاله‌تان را برای مجله‌ای بفرستید که هم‌سطح مقاله شما باشد. علاوه بر سطح علمی مجله، جذابیت موضوع شما برای مجله هم عامل مهمی در پذیرش آن است. هر مجله‌ای با رویکرد متفاوتی در راه نشر مطالب علمی فعالیت می‌کند. مثلاً بعضی نشریات کارهای آماری را در اولویت چاپ قرار می‌دهند و مجلات دیگر به کارهای کیفی و تئوری‌پردازی بیشتر اهمیت می‌دهند. بر این اساس باید رویکرد مجلات را بشناسید و مقاله‌تان را به مجله‌ای بفرستید که روش و موضوع مقاله شما برایشان جذاب باشد. باز هم در اینجا یک استاد راهنمای با تجربه بهترین فرد برای تعیین رویکرد و علائق مجلات است.تا اینجای کار فرض را بر این گذاشتم که مقاله‌‌ای که قرار است چاپ شود از سطحی قابل قبول از کیفیت علمی برخوردار است. اگر مقاله شما جزء این دسته نیست و برایتان چاپ آن به هر قیمتی مهم است باید مواظب اعتبار مجله‌ی انتخاب‌شده هم باشید. وزارت علوم هر مجله‌ی انگلیسی زبان و خارجی را معتبر نمی‌داند. اگر بدون توجه به این نکته مقاله‌تان را چاپ کنید، آوردن عنوان مجله در رزومه‌تان نه تنها فایده‌ای ندارد بلکه ممکن است برایتان دردسرساز هم شود. برای آگاهی از اسامی مجلات خارجی نامعتبر، می‌توانید به این مصوبه‌ی شورای پژوهشی وزارت علوم مراجعه کنید. علاوه بر این، تعدادی از مجلات داخلی هم هستند که مقالات انگلیسی را می‌پذیرند و بر حسب اعتبارشان در زمره‌ی مجلات علمی-پژوهشی یا ‌ISI محسوب می‌شوند. برای دانستن عناوین این مجلات هم به این لیست از مجلات داخلی در رشته‌های مختلف نگاه کنید.نرم افزارهای مفید برای نگارش مقالهبرای نگارش یک مقاله به زبان انگلیسی، نرم‌افزارهای مفیدی وجود دارد که کار نوشتن مقاله را راحت‌تر می‌کند. بعضی از این نرم‌افزارها از واجبات نگارش هستند و بدون آن‌ها نوشتن بسیار سخت و حتی غیر ممکن است. مجموعه آفیس (office) از این دست نرم‌افزارهاست. با word این مجموعه می‌‌توان تایپ کرد و با Excel آن می‌توان نمودار کشید و با one note  آن یادداشت برداری کرد. این نرم‌افزارها از چنان گستردگی و مقبولیتی برخوردار است که اوردن اسم‌شان کافی است و نیاز به توضیح ندارند. از این نرم افزارهای ضروری که بگذریم استفاده از نرم‌افزارهای ارجاع‌دهی هم در نگارش مقاله بسیار مفید است. بدون این نرم‌افزارها باید همیشه نگران ترتیب و درستی منابع مقاله و نوع ارجاع آن‌ها در متن بود. تا کنون نرم افزارهای زیادی برای کمک به ارجاع و تنظیم منابع ساخته شده‌اند. مندلی (Mendeley)، زوترو (Zotero)، و اِند نوت (Endnote) از محبوب‌ترین‌های این نوع نرم افزارها به شمار می‌آیند. در اینجا معرفی خوب و مختصری از این نرم‌افزارها آمده است. من در چاپ مقاله‌ام از نرم افزار Endnote استفاده کردم. به این ترتیب، هر وقت مقاله‌ای را از یکی از پایگاه‌های علمی گرفتم، مشخصات ارجاع به آن را هم دانلود کردم تا بعداً در نگارش مقاله مشکلی نداشته باشم و در هر جا که از مقاله‌ای نقل قولی کردم همان‌جا هم ارجاعش را ذکر کنم. آموزش مختصر و ساده‌ای از این نرم‌افزار در این لینک آمده است.یکی دیگر از نرم‌افزارهای سودمند، نرم افزارهای آنلاین بررسی همپوشانی مقالات است. این بررسی مخصوصاً هنگام نوشتن مقاله به روش دوم، یعنی استفاده مستقیم از ساختار مقالات دیگر، بسیار مهم است. چرا که در این روش، تأثیر از مقالات دیگر اجتناب ناپذیر است و با بررسی همپوشانی می‌توان این تأثیرپذیری را کم کرد. در این پایگاه‌ها می‌توان با کپی همه یا قسمتی از متن درصد همپوشانی آن را محاسبه کرد. اگر همپوشانی با مقالات دیگر از حدی بیشتر باشد و آن قسمت‌ها به اصل مقالات ارجاع نداشته باشد، تقلب علمی در نگارش مقاله به حساب می‌آید. برچسب تقلب علمی هم اگر روی کسی بخورد، به این سادگی قابل دفاع و رفع و رجوع نیست. در سالیان گذشته تعدادی از استادان مطرح به واسطه تقلب دانشجویانشان چنین برچسبی خورده‌اند و در مجامع علمی دنیا اعتبارشان را از دست داده‌اند. بنابراین، مراجعه به این پایگاه‌ها و بررسی همپوشانی متن مقاله، مرحله‌ای ضروری در راه چاپ آن است.نرم‌افزار نوشتاری آفیس(Word)، قابلیتی دارد که هنگام نوشتن خطاهای گرامری متن را اصلاح می‌کند. با وجود اینکه چنین خصوصیتی در مجموعه آفیس بسیار کارا است، نرم افزارهای مشابهی را هم می‌توان به این منظور استفاده کرد. یکی از نرم‌افزارهای مشابه Ginger است. این نرم‌افزار را علاوه بر آفیس، در مرورگرهای اینترنتی هم می‌توان به کار برد. قابلیت دیگر این نرم‌افزار، که برای کسانی که سطح زبانی خوبی ندارند بسیار مفید است، پیشنهاد جملات مشابه است. در واقع، اگر بخواهید همپوشانی مقاله را کم کنید می‌توانید با استفاده از این قابلیت، جملات مشابه را تغییر دهید و به نحو دیگری بیانشان کنید. این نرم‌افزار را می توان از اینجا دانلود کرد. نسخه حرفه‌ای آن، که پولی است، قادر به اصلاح و افزایش مهارت نوشتاری به زبان انگلیسی هم هست و کارایی بیشتری در اصلاح ساختارهای گرامری دارد.حرف آخر: هدف از نگارش مقالهحرف اول و اساسی که باید می‌گفتم را آخر از همه می‌گویم تا بر اهمیتش تأکید کرده باشم. چاپ مقاله با تمام اهمیتش، تنها وسیله‌ای برای توسعه دانش است و نه هدف اولیه و اصلی علم و پژوهش. برای آنکه مقاله‌ای پرمحتوا باشد، باید پژوهشی که درباره موضوع آن انجام گرفته است از استحکام نظری و روش عملی مناسبی برخوردار باشد. به عبارت دیگر، اگر می‌خواهید یک مقاله خوب در مجله‌ای معتبر چاپ کنید از همان ابتدا روی موضوعی جدید و کاربردی متمرکز شوید و کار پژوهشی قوی رویش انجام دهید. به این طریق مطمئن باشید که مقاله‌تان پربار خواهد بود و نتایجی که به آن می‌رسید برای چاپ در هر مجله معتبرِ علمی قابل قبول خواهد بود. به این منظور هم باید تا می‌توانید روی ادبیات و مبانی نظری موضوع پژوهش مسلط باشید و کارتان را بر روی تجارب موفق و پایه‌های محکم پژوهشگران دیگر بنا کنید. به این ترتیب هم خودتان از نتیجه کارتان راضی خواهید بود و هم مقاله‌تان واقعا حرفی برای ارائه در دنیای علم و دانش خواهد داشت.مطالب مرتبط:رشد علمی ایران: توهم یا واقعیت؟مقاله علمی از پایان نامه ارشد
  • حیران

مقاله علمی از پایان نامه ارشد

چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۲، ۰۲:۵۶ ب.ظ
بالاخره امروز نسخه نهایی مقاله انگلیسی پروژه ارشدم را آماده کردم و برای ویرایش به استادم فرستادم. از پایان ارشد تا کنون دو سال می گذرد و این مدت زمان خوبی برای نوشتن مقاله‌ی حاصل از پروژه ام بود. راستش ابتدا قصد نداشتم مقاله ای از کارم در آورم. نه آنقدر کارم علمی بود که بتوانم بگویم قدمی در راه پیشرفت علم است و نه آنقدر صنعتی و کاربردی که بگویم دردی از این عالم دوا خواهد کرد. با این حال وقتی اهمیت زیاد مقاله را برای ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر دیدم و مقالاتی را دیدم ،که هم کلاسی هایم از کارهای به مراتب ضعیفتر از من درآورده اند، تصمیم گرفتم جدی پی اش را بگیرم. از طرف دیگر هم قبل از دیدن مقالات هم کلاسی هایم، اعتماد به نفس کافی را برای نوشتن مقاله انگلیسی و جمع کردن داده های پروژه ام نداشتم. این کار را چنان بزرگ و سخت می دانستم که همیشه در انجامش تنبلی می کردم و به تعویقش می انداختم. باید اعتراف کنم که در خیلی کارها، از جمله همین نوشتن مقاله، جزء گروه پیرو هستم. گروه پیرو برخلاف گروه پیشرو وقتی به کار جدیدی دست می زنند که از مسیر انجام آن با خبر باشند و ریسک و خطر احتمالی آن را به چشم دیده باشند. اینجا هم من تا مقالات دوستان و هم کلاسی هایم را ندیدم و از توانایی خودم با خبر نشدم دست به کار نشدم. برای نوشتن این مقاله از ابزارهای سودمندی بهره بردم. ابزارهایی که کارم را خیلی راحتتر کرد. مثلا برای ارجاع به منابع از EndNote استفاده کردم. نرم افزار اصلاح متنِ Ginger هم یکی دیگر از این نرم افزارها بود. فکر میکنم چنین نرم افزارهایی ابزارهای خوبی برای نوشتن مقاله هستند و کار را برای نویسنده آسانتر می کنند. قصد دارم در پست جداگانه ای درباره تجربه ام از نوشتن یک مقاله انگلیسی و کاربرد این ابزارها بنویسم. من هم اگر مقاله ام پذیرفته شود یکی از کسانی هستم که سوختی در قطار سریع السیر رشد علمی ایران ریخته اند. رشدی که بنا بر ادعای متولیان کشور ایران را در صدر کشورهای جهان قرار داده است و هر روز شتاب بیشتری می گیرد. امیدوارم لااقل این قطار در طی مسیرش، فایده ای برای کشور داشته باشد و مقالاتی که ما نویسندگانش هستیم به کاری بیاید. با تمام اینها تجربه نوشتن اولین مقاله علمی تجربه خوبی است و می توانم در آینده از آن برای پژوهش در حوزه های دیگر استفاده کنم. حوزه هایی که دغدغه ام باشند و نتیجه کار در آنها برای آینده کشور مفید باشد. پ.ن: مقاله ای که من نوشته ام در رشته زیست فناوری و به طور خاص درباره فروشویی زیستی است. فوشویی زیستی فرآیندی است که در طی آن باکتری ها و میکروارگانیسم ها فلزات را از مواد جامد حاوی آنها استخراج می کنند. مطالب مرتبط: چگونه یک مقاله علمی انگلیسی برای مجلات معتبر (ISI) بنویسیم؟ رشد علمی ایران، توهم یا واقعیت؟!
  • حیران
بمباران یک شهر مسکونی و قتل عام نزدیک به 130 هزار نفر در چند دقیقه موضوع خوبی برای نوشتن کتابی خواندنی و پرخواننده است. می‌توان از این واقعه کتابی مستند نوشت که حاوی عکس‌ها و خاطرات و مشاهدات دلخراش باشد. می‌توان درباره‌ی آن رمانی نوشت که شخصیت اولش بازگوکننده وقایع میدان جنگ و بمباران شهر و فجایع پس از آن باشد. یا حتی می‌توان از آن یک درام و تراژدی تمام عیار درآورد و با تصویر کردن رنج و درد مردمان حاضر در ماجرا اثری عمیق بر خواننده باقی گذاشت.کورت ونه گات اما چنان موضوع مهم و غم‌انگیزی را به شیوه‌ای نامتعارف و عجیب روایت کرده است. آنچنان عجیب که می‌توان «سلاخ‌خانه شماره‌ی 5» را خواند و به اندازه‌ی یک تراژدی غمگین شد، به اندازه‌ی اثری طنز خندید و به اندازه‌ی مستندی تأثیرگذار به فکر فرو رفت. وی که خود یکی از شاهدان بمباران درسدن، شهری در آلمان شرقی، بوده است با زبانی کنایه‌آمیز، طنز، و با تعریف داستانی فانتزی و خیالی به خوبی میدان نبرد جنگ دوم جهانی، اسارت در اردوگاه‌های آلمان نازی و پس از آن بمباران یک شبه‌ی شهر را به تصویر کشیده است.هنر ونه گات در این میان، بیانی پرکشش و جذاب از ماجرایی تلخ و فاجعه‌آمیز است. به تعبیر خود او، درباره‌ی قتل عام نمی‌توان حرف‌های قشنگ و زیرکانه زد. از همین رو ونه‌گات خودش را در نقل خاطره‌ی جنگ و بمباران درسدن از زمان و مکان جدا می‌کند. او به این طریق،  فارغ از خشونت جنگ و غم‌ها و مصیبت‌های آن، داستانش را می‌گوید و درعین حال با بیانش خواننده را جذب ‌می‌کند.داستان «سلاخ‌خانه شماره 5» با نقل جملاتی از ابتدا و انتهای رمانی آغاز می‌شود که کورت ونه‌گات درباره‌ی درسدن نوشته است. پس از آن، کورت ونه‌گات راوی داستانی می‌شود که خود نوشته است. داستان درباره‌ی مردی به نام بیلی پیل‌گریم است که در خیال خود قادر به سفر در بُعد زمان است. چنین سیر داستانی منجر به روایت پرکشش و غیر خطی کتاب شده است. گاهی داستان در کودکیِ بیلی پیل‌گریم می‌گذرد، گاهی در زمان جنگ، گاهی در دوران اسارت او و گاهی سال‌ها پس از آن.داستان که جلو می‌رود کم کم خواننده پی‌ می‌برد که بیلی پیل‌گریم همان کورت ونه‌گات است که از زمان و مکانش جدا افتاده است. چنین برداشتی ناشی از نشانه‌های حضور راوی داستان، کورت ونه‌گات، در صحنه‌هایی از آن است. چنانچه وی در میانه‌ی داستان، ناگهان لحن و زاویه‌ی دید روایت را تغییر می‌دهد و حضور خودش را به رخ خواننده می‌کشد. به این ترتیب، او با زیرکی جهانی خیالی خلق می‌کند تا ماجراهای واقعی را که از سر گذارنده است به شکلی جذاب روایت کند.بیلی پیل‌گریم در این داستان با آدم‌های فضایی در ارتباط است که ناظر بیرونی آدم‌‌های زمینی هستند. از نظر آدم فضایی‌ها درک زمینی‌ها  از فضا و زمانشان محدود است و برای همین کارهایشان از نظر آنان عجیب و بی‌منطق است. از نظر این آدم‌های فضایی، همه‌ی کارها و همه‌ی اشیاء به همان طریق و به همان شکلی هستند که باید باشند. با بیان این باور، کورت ونه‌گات اختیار آدم‌ها را زیر سوال می‌برد و تقدیر را  شکل‌دهنده‌ی سرنوشت آنان می‌شمارد. شاید چنین باوری پاسخی است که وی بارها در ساعات حضورش در جنگ و اسارت به خود داده است. شاید آن هنگام که شاهد فاجعه‌ی انسانی در درسدن بوده است از خود پرسیده است «چرا من باید اینجا و در این لحظه از تاریخ حاضر باشم؟» و جوابش به خود این بوده است که « چون نفس این لحظه همین‌طور شکل گرفته است و نمی‌توانست جور دیگری باشد.»با وجود این، رمان کورت ونه‌گات رمانی ضدّ جنگ است. در این رمان هم توحش نازی‌ها در کشتار یهویان بیان شده است، هم منطق تناقض‌آمیز آمریکایی‌ها در استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی برای به پایان رساندن جنگ. او در این کتاب کوشیده است با نقل قسمتهایی واقعی از بیانیه نیروی هوایی آمریکا در حمله به توکیو و با انتقاد از سکوت تاریخ در قبال بمباران درسدن، که به عقیده او بدتر از هیروشیما بوده است، جنگ را پوچ و توجیه آن را به هر طریقی احمقانه نشان دهد. وی همان‌طور که در پیش‌گفتار کتاب گفته است جنگ جهانی را شبیه جنگ‌های صلیبی کودکان می‌داند. جنگ‌هایی که یاداوری‌شان تؤامان موجب تأسف و مایه‌ی تمسخر تاریخ است.شهر درسدن در سال 1944 به دست نیروهای هوایی ایالات متحده آمریکا و انگلیس، در اواخر جنگ جهانی دوم، بمباران شد. هنوز هم بحث‌های فراوانی در جریان است که ضرورت این حمله‌ی هوایی را زیر سوال می‌برد. این شهر شهری مسکونی در قلب آلمان شرقی بوده است. در اثر بمباران این شهر تعداد زیادی از ساکنان آن، که نقشی در جنگ نداشتند، جان باختند. درسدن اکنون بازسازی شده است و مردم آن هر سال فاجعه‌ی بمباران شهر را با برگزاری مراسمی یادآوری می‌کنند. به گمانم، هیچ یادبودی تأثیرگذارتر از رمان کورت ونه‌گات نتواند آن فاجعه را آن‌قدر زنده و پررنگ به یاد آورد. از این زوایه رمان کورت ونه‌گات هم درست مثل شخصیت اصلی‌اش، بیلی پیل‌گریم، فارغ از زمان و مکان است و مخاطبش سراسر مردم تاریخ در هر گوشه‌ی این دنیا است.
  • حیران

رنگ عزای حسینی

دوشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۲، ۰۸:۱۰ ق.ظ
محرم که می شود بر در و دیوار خیلی از خانه ها پرچم های سیاه می آویزند. خیلی ها در محله شان تکیه و هیئت راه می اندازند. در محله ها چند جوان و ریش سفید جمع می شوند و پارکینگ یا طبقه ای از خانه را هیئت می کنند. عده ای داربست می بندند و در گوشه ای از کوچه یا خیابان هیئت می زنند. شور حسینی همه را می گیرد و هر کس را به کاری و فعالیتی وا می دارد. بعضی ها آشپز و آبدارچی و مداح می شوند، بعضی ها بانی عزا می شوند و بعضی هم سینه زن و گریه کن مجلس امام حسین. دهه اول محرم که تمام می شود، هیئت ها هم کم کم جمع می شوند. آنها که داربست زده اند، بازش می کنند. آن کس که خانه اش را هیئت کرده بود دوباره اسباب و اثاثیه اش را می چیند. کم کم پارچه ها و پرچم های سیاه را بر می چینند و گوشه ای می گذارند برای سال بعد. این وسط اما آنچه می ماند برای کسی است که عزای حسینی را اقامه کرده است، نه کسی که چند روزی پای منبر و نوحه نشسته است. اقامه عزای حسینی یادآوری ایستادگی و مردانگی حسین است. به میان آوردن معیاری به نام حسین است برای سنجش دل و عقیده و زندگی خود. چنین کسی در محرم، عَلم محبت حسین را برمی افراشد و به نام و منش و هدف او تأسی می کند. او خودش را با اهداف حسین هماهنگ می کند و حرکتش در زندگی را با پیام عاشورا قیاس می کند. اقامه عزای حسین، تجلیل و قدرشناسی از ارزش های حسین است. مقدمه این گرامیداشت شناخت قیام کربلا و اهداف آن است. شناخت تضادی است که به قیام امام حسین و وقایع کربلا ختم شد. شناخت دشمنان او و دوری از آنهاست. شناخت یاران حسین و نزدیکی به آنان است. دل کسی که این چنین عزای حسین را اقامه می کند رنگ حسینی می گیرد. رنگی که به آسانی نمی رود و اگر مراقب باشد تا سال بعد باقی می ماند. در وجود چنین کسی، محرم که تمام شود، هنوز شور حسینی بر پاست. در درون او هر روز و هر ساعت صدای طبل هوشیاری عزای حسینی بلند است و نجوای «یا حسین» از عمق آن می جوشد. چرا که او عزای حسین را اقامه کرده است و فقط چند روزی لباس سیاه بر تن و پرچم سایه بر در خانه اش نداشته است. او عزادار واقعی حسین بوده است و مزد عزاداریش حسینی شدنش است.
  • حیران

شور و شعور عزاداری امام حسین (ع)

جمعه, ۲۴ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۳۴ ق.ظ
امسال برای عزاداریِ شب تاسوعا به مسجد محله‌مان رفتم. سال‌هاست که مساجد را برای عزاداری و دیگر مراسم مذهبی ترجیح می‌دهم. از این جهت که معمولاً چون با روحانیان ارتباط مستقیم دارند، کمتر در مراسم دست به کارهای عجیب و غریب می‌زنند. علاوه بر این، کسانی که مسجدرو هستند معرفت و مرام مذهبی‌ بیشتری دارند و همین به مراسمشان خلوص و صفای بیشتری می‌بخشد. بر همین منوال امسال هم تصمیم گرفتم شب تاسوعا را در مسجد عزاداری کنم. امسال اما مجلس عزاداریِ مسجد با سال‌های پیش تفاوت داشت. تقریباً همه‌ی کارها افتاده بود دست جوان‌ها. در یکی دو سال گذشته چند نفری از پیرمردان و قدیمی‌های مسجد، که بانی و مسئول مراسم بودند، فوت کرده‌اند و حالا جوان‌های محله این کارها را به عهده گرفته‌اند. از همان ابتدا، سخنرانی که تمام شد روضه با شور بیشتری برپا شد. تعداد زیادی جوان و نوجوان پای مداح حلقه زده بودند و با شور و حرارت زیادی گریه می‌کردند و ناله سر می‌دادند. نوبت سینه‌زنی که رسید در کمال تعجب دیدم خیلی از همان‌ها که صف اول نشسته بودند پیراهن‌ها و زیرپوش‌هایشان را در آوردند و لخت شدند. چنین رسمی در مسجد ما سابقه نداشت. حداقل اگر هم بود، در حد یکی دو نفر بود که شور می‌گرفتشان و برهنه سینه می‌زدند. امسال اما تعداد زیادی برهنه شدند و با شور و شوق شروع کردند به سینه‌زنی. در میانه‌ی سینه‌زنی هم کسی آمد و در کنار مداح میکروفن را در دست گرفت و شروع کرد به حسین حسین گفتن. توالی سینهای حسین-حسین ریتم زمینه‌ی مداحی شده بود و درست مثل این بود که دارند جاز می‌خوانند و کسی با دهان ریتمش را در می آورد. این هم در گذشته سابقه نداشت. با همه‌ی این نوآوری‌ها در عزاداری، تا آخر در مسجد نشستم و در حال و هوای خودم عزاداری کردم. سینه‌زنی و مداحی نزدیک یک ساعت طول کشید و وقتی تمام شد سراغ مسئول مجلس را گرفتم. جوانی 26-27 ساله را به من نشان دادند و گفتند ایشان مسئول مراسم هستند. از او درباره فلسفه برهنه شدن و درستی این کار در مسجد پرسیدم. می‌گفت این رسم یادگاری عزاداری شهدا در جبهه‌هاست. گفتم اینجا مسجد است و با جبهه و سنگر تفاوت دارد. کارش را به واسطه غیر شرعی نبودن درست می‌دانست. برایش مثال آوردم که دروغ شرعاً حرام نیست و با این حال غیر اخلاقی و ناپسند است. آخر هم در آمد و گفت نظر شخصی شماست که لخت شدن در مسجد درست نیست. من هم از مجالس علما و بیت رهبری گفتم که هیچ کس لخت نمی‌شود و این‌طوری سینه نمی‌زند. می‌گفت این‌ها نمادین هستند و چون فیلم‌برداری می‌شوند کسی لخت نمی‌شود. به او گفتم پس اگر الگو و نماد عزاداری آن جور مجالس است چرا مسجد ما نباید نماد عزاداری درست باشد. گفتم اگر کسی که نامسلمان است یا معتقد نیست این شکل از مراسم را ببیند جذب آن‌ها می‌شود یا بدتر از عزاداری و مجلس امام حسین زده می‌شود. آخر سر سکوت کرد و من هم برای اینکه موضع انکار نگیرد سوال‌هایم را دسته‌بندی کردم و گفتم هر دو برویم درباره‌شان بیشتر تحقیق و فکر کنیم. من اما تصمیم گرفتم دیگر برای عزاداری به مسجد محله نروم. قبلاً که قدیمی‌ها و پیرمردانْ مجلس را در دست داشتند، عزاداری بیشتر به دلم می‌نشست. در سال‌های اخیر که کارها افتاده است دست جوان‌ها شور مجلس بیشتر شده است و شعورش کمتر. تنها کاری که من می‌توانستم شب تاسوعا کنم همان تذکر و انتقادی بود که مطرح کردم. شاید چنان کاری نظر آن فرد را تغییر ندهد و تأثیری نداشته باشد، اما بی‌تأثیر هم نیست. اگر چند نفر دیگر هم در این ایام همان انتقاد را مطرح کنند اثرش را کم کم می‌گذارد. شاید هم آن فرد برود از مراجع و علما تحقیق کند و نظر آن‌ها نظرش را تغییر دهد. فکر می‌کنم طرح انتقاد و دفاع مستدل از آن تنها کاری است که می‌توان این طور مواقع کرد. شایدهمین گفتن‌ها کم کم اثرش را بگذارد و شکل عزاداری‌هایمان به مسیر درستش برگردد. عزاداری‌هایی که با شرکت در آن‌ها شعورمان بیشتر شود و شورمان مقدمه‌ای باشد برای فهم پیام قیام کربلا و تأسی به امام حسین. مطالب مرتبط:حکم و نظر مراجع درباره برهنه شدن در عزاداریدرسی از قیام کربلا: ترجیح اخلاق بر مصلحت
  • حیران

برهنه شدن و لخت شدن در عزاداری (حکم و نظر مراجع)

چهارشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۲، ۰۸:۰۶ ب.ظ
یکی از آئین هایی که در عزای امام حسین رواج زیادی دارد لخت شدن به هنگام سینه زنی است. درستی این کار ،در یکی از مراسمی که این ایام رفتم، برایم محل سوال شد و به فکرم رسید نظر مراجع را در این باره پیدا کنم. این پست نتایج جستجویم درباره برهنه شدن در عزاداری ها است. (ترتیب نام مراجع بر حسب حروف الفبا است) نظر آیت الله خامنه ای: - پرسش: عریان کردن بدن و لخت شدن به هنگام سینه زنی و عزاداری برای حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام از نظر شرعی چه حکمی دارد؟ پاسخ: حجت‌الاسلام فلاح زاده نماینده پاسخ به احکام مقام معظم رهبری در جواب به این استفتاء گفت: «به نظر حضرت آقا در مجالس عزاداری هرکاری که سبب شود دشمنان از این کار ما علیه مکتب تشیع یا شیعیان سوء استفاده کنند و سبب تفرقه بین مسلمانان باشد، حرام است و باید پرهیز کرد.» نظر آیت الله العظمی سیستانی: - پرسش 1: میخواستم نظر حضرت عالی را درباره لخت نمودن قسمت بالاى بدن مردان در هیئت های مذهبی که جهت سینه زنی انجام می گیرد را بدانم؟ پاسخ: در حدّ خود حرام نیست. - پرسش 2: میخواستم نظر حضرت عالی وشرعی ونحوه حلال یا حرام را درباره لخت شدن افراد در هیئت های مذهبی که جهت سینه زنی انجام می گیرد را بدانم؟ - پاسخ: اشکال ندارد.نظر آیت الله العظمی صافی: - پرسش: آیا سینه زنی به صورتی که از کمر به بالا برهنه شوند، در عزاداری سیّدالشهدا علیه‌السلام جائز است؟- پاسخ: اگر مستلزم نگاه نامحرم نباشد اشکال ندارد.- پرسش: در مراسم سینه زدن، در آوردن لباس در صورتی که معرض تحریک باشد چه حکمی دارد؟- پاسخ:  اگر معرض تحریک باشد اشکال دارد و بهتر است با لباس عزاداری شود. نظر آیت الله مکارم شیرازی:- پرسش: عریان کردن بدن و لخت شدن به هنگام سینه زنی و عزاداری برای حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام از نظر شرعی چه حکمی دارد؟- پاسخ: «احتیاط آن است که عزاداران حسینی لخت و عریان نشوند؛ آیا فردی در مجلس ترحیم پدرش اگر لخت شود این جزء آداب عزاداری است؟! برادران بر لخت شدن اصرار نداشته باشند. اما برای عزاداری می‌توان مقداری از سینه را باز گذاشت. سابقا پیراهن‌هایی بود که قسمتی از آن دکمه می‌شد و جلوی سینه را باز می‌کردند و لخت هم نمی‌شدند که بدن نما باشد. با این کار دشمنان هم نمی‌توانند سرزنش کنند.»پ.ن1: قصد دارم با استفتاء از دفاتر مراجع و جستجوهای بیشتر به تدریج این پست را کامل کنم.منایع:سایت تابناکسایت آیت الله سیستانیسایت آیت الله صافیمطالب مرتبط:شور و شعور عزاداری امام حسیندرسی از قیام کربلا: ترجیح اخلاق بر مصلحت
  • حیران